دنیای پرخاطره ترانه

خیلی سخت بود که برای نوشتن این متن، زبان محاوره‌ای معمول رو انتخاب کنم یا زبان رسمی نوشتاری، اما بعد از کلی کلنجار رفتن دیدم برای نوشتن در مورد ترانه، باید زبان خودش رو استفاده کرد.

چند وقت پیش، تو یه روز عادی که پشت فرمون بودم تو این ترافیک لعنتی تهران و طبق روال عادی ضبط ماشین هم روشن بود تا صرفاً فضا پر شه، یه آلبوم جدید از خواننده‌ای که به خاطر یه آهنگش خیلی هم گل کرده بود در حال پخش بود. چند تا آهنگ که پخش شد احساس کردم یه چیز جالب تو این آهنگها خیلی نظر من رو به خودش جلب کرده، زدم از اول آلبوم  و این بار با دقت گوش کردم:

·        اشاره کن به ثانیه، به لحظه اومدنت، به عطر خوب بودنت، بوی تنت بوی تنت

·        بدون تو نمی‌میرم، فقط با مرگ درگیرم

·        گریه فقط کار منه، تو اشکاتو حروم نکن، به واژه‌ای نمی‌رسی، اینجوری پرس‌وجو نکن

·        چرا حس می‌کنم داری هوامو

·        دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

·        نرو که جز تو چاره به جز خود تو ندارم

آدم متخصصی در عرصه موسیقی نیستم که بگم تنظیم خوب بود، داینامیک صدای خواننده باید تقویت بشه یا چیزهایی از این دست، اما یه لذتی تو این ترانه‌ها (البته نه همه آهنگ‌های آلبوم) بود که یه فکر قدیمی رو بدجوری از  ته صندوقچه مغزم کشید بیرون و مجبور به نوشتن شدم.

آهنگ‌های این آلبوم داشت به من لذت می‌داد و خیلی وقت بود که منتظر اومدن یه آلبوم جدید نبودم. با این که یادم میاد با اولین بار شنیدن «گل و تگرگ» چقدر شاد شدم، ولی همون «سیاوش» هم بعد از یه مدت ما رو دلزده کرد از آلبومای جدیدش. همیشه فکر می‌کردم مگه ما چه گناهی کردیم که سی سال دیر متولد شدیم، والا موقعی که داشتیم عاشق می‌شدیم، یه دفعه «ابی» آلبوم «کوه یخ» رو بیرون می‌داد و «ستار» هم آلبوم «دلتنگی». یادم نمیره وقتی یکی از دوستان با گیتار مشغول خوندن «دو پنجره» بود، مامان یکی دیگه از بچه‌ها که اونجا بود با یه لبخند و یه حس غریب به اون گفت: «دنیا رو می‌بینی، این آهنگ مامانته، وقتی اون و بابات همدیگه رو می‌خواستن و بابا بزرگت مخالفت می‌کرد، این آهنگ تازه اومده بود و مامانت همش اونو گوش می‌کرد»، همه خندیدن و من به این فکر می‌کردم که چه حس خوبیه وقتی یکی از تاریخی‌ترین ترانه‌های ایران تازه از تنور دراومده بود، یکی باهاش خاطره داشته باشه.

خیلی وقته این فکر آزارم می‌ده که چرا فقط آهنگ‌های قدیمی خوبه و آهنگ‌های جدید اصلاً حال نمی‌ده. اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که قبلاً (دهه پنجاه شمسی و هفتاد میلادی) اونایی که ترانه کار می‌کردند با تمام علاقه واسه این کار وقت می‌ذاشتن و برای همین نتیجه کار خیلی خوب از کار در می‌اومد؛ خیلی بیراهه نرفته بودم و دنیای تمام حرفه‌ای خوانندگی و آهنگسازی در عصر حاضر واقعاً خیلی از آهنگ‌ها را نابود کرده. مثال هم کم نیست، فقط کافیه به عنوان نمونه به کارهای «ستار» یک نگاه دقیق‌تر بیندازیم تا ببینیم اون موقعی که تو اوج جوونی «همسفر» و «شام آخر» رو می‌خوند بهتر بوده یا الان که یه لقب استاد رو یدک می‌کشه و دکترای افتخاری موسیقی از دانشگاه فلان داره.

البته این دلیل، جامع نبود. علت دیگه میتونه به تغییر رفتار و طرز فکر فرد مربوط بشه. تو صورت ظاهری میشه برای این دلیل «داریوش» رو مثال زد که به قول «شایان» عزیز باید یه برنامه بذاریم دوباره معتادش کنیم تا برگرده به روزای اوج «یاور همیشه مؤمن» و «بوی گندم» به جای اینکه فریاد بزنه «یکی دوتا قلعه داره» و احساس کنه داره فعالیت سیاسی انجام می‌دهد که به نظر من از حداقل شعور لازم برای این لقب‌کشی برخوردار نیست. اینکه گفتم صورت ظاهری علتش اینه که به اعتقاد شخصی من، تو بسیاری از ترانه‌های خوب، خواننده فقط ویترین ظاهری است و عوض شدن تفکرات او، تأثیر خاصی بر روند کار نداره، برای همین باید مثال بهتر «شهیار قنبری» رو بزنم که تو اوج دهه پنجاه می‌نوشت «من نیازم تو رو هر روز دیدنه» و حالا برای «مهرداد آسمانی» می‌سراید «مردا اینور، زنا اونور»، واقعاً وقتی کسی که با «دو ماهی» ترانه نوین ایران را شکل داد به اینجا می‌رسد، نباید انتظار داشت که ترانه‌های جدید، ذره‌ای از لذت ترانه‌هی قدیم را به ما نچشاند.

تا اینجا، همه دلایل منطقی بود تا اینکه به نکته‌ای برخوردم که کلاً این نظریه را به هم ریخت. با بچه‌های نسل‌های بعد از خودم که حرف می‌زنم، می‌بینم که نظر متفاوتی با من دارند، به نظر آنها نه تنها ترانه‌های جدید، ضعیف‌تر نیست بلکه بسیار زیباتر از «مزخرفات» قدیمی است. دقیق‌تر که فکر کردم، دیدم شاید سلیقه‌ها عوض شده، اما این عوض شدن یعنی چه؟ باید به این فکر می‌کردم که اساساً چرا به ترانه گوش می‌دهیم.

برای خیلی از افراد غیرحرفه‌ای مثل من، گوش دادن به ترانه‌ها، محلی است که احساس دور و نزدیک خودم رو مرور کنم و شادی‌ها و غم‌های خودم رو بوسیله اونا دوباره زیر لب مزمزه کنم. حالا می‌تونم درک کنم که وقتی دوره نوجوانی من با ترس و لرز می‌گذشت و قرار گذاشتن، یک کار متحورانه بود و دیدار تصادفی بسیار لذت بخش، منطقی است که با «چشمای منتظر به پیچ جاده» کلی خاطره داشته باشم و یک نفر نوجوان این دوره زمونه که انواع و اقسام موبایل و اینترنت و وب‌کم و ... در اختیار داره، بیشتر با «رد تماس می‌کنی»، «کاسه کوزتو جمع کن»، «خوشمزه‌تری از کرانچی» و «دلو بلوتوث کن» حال می‌کنه. شاید حکم کلی دادن در این مورد یک کم بی‌انصافی باشه اما تعداد افرادی با این علایق اینقدر زیاد هست که بگویم طرز فکر نسل‌های بعد از من عوض شده است.

با همه این احوال، باید این طور بگم که ترانه باید «خاطره‌ساز» باشه تا بتونه خودشو تو دل آدم جا کنه، خاطره‌ساز شدن ترانه هم خیلی هنر می‌خواد. یه روز تو این مملکت یه نفری با خوندن «مرغ سحر» خاطره‌ساز شد، یه خاطره جمعی، اما هر چی جلوتر رفت، خاطره‌ها شخصی‌تر شد، هر چند هنوز هم ترانه‌هایی مثل «یار دبستانی» خاطره جمعی درست کرده‌اند (هر چند به این منظور ساخته نشده بود) اما این شخصی بودن ترانه خیلی مهمه.

یادم میاد تو روزای نوجوونی هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده بود، با نوار کاست به ترانه‌ها گوش می‌دادیم و مهمترین تجهیزات صوتی ما هم یک «رادیوضبط دوکاسته» بود برای ضبط آهنگ‌های دلخواه. اونایی که خیلی دوست داشتیم رو نوارای خوب (مکسل قرمز، سونی آبی و ...) ضبط می‌کردیم و اونایی که می‌دونستیم چند وقت دیگه باید پاک بشن روی نوارای ارزون‌تر. قیمت یک نوار کاست اون موقع از قیمت یه سی‌دی الان هم بیشتر بود. با اون نوار کاست یک ساعت ترانه داشتیم و الان با یه سی‌دی، یه فول آلبوم. و چقدر جمع کردن تمام آهنگ‌های یه خواننده سخت بود و داشتن فول آلبوم افتخار محسوب می‌شد. موقعی که اصطلاح «نوار مادر»، یکی از قله‌های آرزو بود. 

در این دوران که تازه دنیای ترانه رو کشف کرده بودم، هرچند وقت یکبار یکی از بچه‌ها می‌اومد و یه سوپرایز جدید رو می‌کرد. این جدید بودن به معنی تازه بودن نیست، بلکه به معنی کشف یه آهنگ یا یه آلبوم قدیمی بود که تا اون موقع نشنیده بودیم. چقدر لذت بخش بود کشف دوباره تمام ترانه‌ها گذشته. یک کم که بزرگتر شدیم، فاصله کشف این آثار لذت‌بخش زیاد شد اما هنوز هم یادم می‌آید که تو خونه اکباتان جمع می‌شدیم، من و ایمان و حسین، به ترتیب «روز برفی»، «باغ بارون‌زده» و «گل و تگرگ» گوش می‌دادیم.

اما حالا همه اون روزا گذشته، شاید من بزرگ شدم اما فکر نمی‌کنم دیگه «عارف»ی وجود داشته باشه که برای تورج بخونه «اونی که سه حرفه اسمش» و دیگه اون حس غریب حسین تکرار نمیشه وقتی «سیاوش» فریاد می‌زد «نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره»...

یعنی اینقدر بزرگ شدیم....

/ 1 نظر / 12 بازدید
مهدی شجاع

موزیک واقعا وسیعه و پر از چیزهای دوس داشتنی. من هم با نظر اون جوونای امروزی که نظرشونو پرسیدین موافقم ولی اهل دلو بلوتوث و... نیستم.اتفاقا من هم مثل شما دوره ای داشتم که هر روز آلبومهای قدیمی تر سیاوش میومد و میگوشیدم و واقعا من رو با خودش میبرد اونجایی که ازش میگه. ترانه ی خوب کم شده ولی هست.باید توی شرایطش باشی .البته ترانه سرا هم کار سنگینی روی دوششه.الان دیگه اینقد ترانه زیاد شده که باید از تکرار فرار کنه.باید نو حرف بزنه ،باید حرف دل مخاطب رو بزنه،باید ترانه هاش طوری نوشته بشه و خونده بشه که مخاطب بتونه همزادپنداری کنه(این خیل مهمه و خیلی سخت).راه سخته.شاید دلیل اینکه قدیمیا بهتر میسرودن این بوده که دستشون باز بوده و به فکر به تکرار افتادن نبودن.و اون موقع زندگی ساده تر بود. خوش به حالتون که شرایطی بوده که با دوستاتون دور هم بگوشین و لذت ببرید.ارزوی همچین چیزی رو دارم