مصائب مسيح

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 مريم زير درخت آرميده بود. انتظار تو را مي کشيد. سياهپوش کنار او بود، طوماري از تهمت و دروغ. از پشت درخت آمدنت را ديدم. من هم آنجا بودم، درست کنار آن فرشته سپيد.

   پدرت نجار بود؟ خودت هم نمي داني ، اما من مي دانم. شايد به خاطر همين ندانستن نجار شدي، خودم هم نمي دانم. مي دانم صليب مي ساختي.

   يک روز گم شدي. گشتم. پيدايت کردم. دايره اي با انگشتهايت روي زمين کشيده بودي. سياهپوش نتوانست محيط دايره را بشکند، مار و شير هم. من شکستم و ديدم که  پدرت را شناختي. مي دانستم و نگفته بودم.

   زن شبانه موعودت را بوسيدي و رفتي. رو بر نگرداند تا رفتنت را ببيند. من ديدم. برهنگي زن شبانه موعودت را هم ديدم. ماهي گرفتي و ترسيدي، شراب ساختي و ترسيدي، بينا کردي و ترسيدي، زنده کردي و ترسيدي، اما من نترسيدم. سياهپوش بود و لب مي گزيد. سياهپوش به برهنگي مي انديشيد.

   باز گشتي. زن را سنگ مي زدند. من بودم. تازه رسيده بودي. به صاعقه مي انديشيدي. نزديک که آمدي، سياهپوش هم سنگ برداشت.خواستم جلو بيايم. سنگها زياد بود. سنگباران که تمام شد، هنوز بودي، من هم بودم. سياهپوش لب مي گزيد. روسپي با اشک پاک شد و پاهاي خيس تو با موهاي سياه بلند. فرشته سپيد خنديد.

   طوفانت شروع شد. همه بودند، تو، من، مريم، سياهپوش، فرشته سپيد، همان زن شبانه موعود و خرسواران متعصب در پي ات.

   شام آخرت براي دوازده نفر بود. من، نفر سيزدهم، بايد کار ديگري مي کردم، خيانت. با سياهپوش رفتم و گفتم. سياهپوش به من خنديد، فرشته سپيد هم. آمدند و گرفتند و بردند. پدرت مي خنديد.

   محکوم شدي و خنديديم. شلاق خوردي و خنديديم. مي خنديدي و خنديديم. چوب صليبت را خودم تراشيدم. جلا دادم. وقتي که از شدت زخم، نتوانستي صليب را بر دوش بکشي، من انتخاب شدم و بر دوش کشيدم. جمعيت زياد بود و سياهپوش در ميان آن، مريم هم بود. دست راستت روي صليب دراز شد. اولين ضربه چکش که بر ميخ فرود آمد، خون تو-شراب من- پاشيد. فرشته سپيد از شراب خون تو مست شد و من از اشک مريم. دست چپت و پاهايت، همه مست بودند به جز سياهپوش که دست بر گردن خرسواران داشت و مي خنديد. صليب که بالا رفت، مريم برخواست. من در سمت راست تو روي صليب بودم و سياهپوش در سمت چپ. وقتي به من خنديدي، کلاغ چشمان سياهپوش را درآورد.

   مريم مي گريست، زن شباه موعود هم. ديگر کاري از دست موهاي سياه بلند هم برنمي آمد.

   وقتي سياهپوش را از روي صليب پايين آوردند، بالا رفت و گريست.

   وقتي من را از روي صليب پايين آوردند، فرشته سپيد گريست و زن شبانه موعود دستم را گرفت.

   و مريم هنوز پاک بود که تو را از روي صليب ...

                           نه، تو پايين نيامدي، تو بالا رفتي و « مسيحا » شدي ...

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
mahmood

با تشکر از شما به من هم سر بزن

faegheh

سلام اميد يک سری هم به ما بزن فعلا