امید جهانیان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      مشترک شماره 12477 مجله فيلم ()
تنها بودن یه کابوس شومه نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

به نقل از سایت سینمای ما - صوفیا نصرالهی (برگرفته از روزنامه تهران امروز)

http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-3689.html

 

خبر درگذشت هنرمندان خیلی ساده در مطبوعات درج می‌شود. فلان هنرمند در سن بهمان درگذشت. خبر درگذشت فرامرز فرازمند، تهیه‌کننده خوب سینمای ایران را هم به همین سادگی خواندیم. به سادگی همان خبری که سه سال پیش درباره«سنتوری»، درست چند روز پیش از اکرانش خواندیم: «سنتوری توقیف شد.»
نام فرازمند و داریوش مهرجویی با هم گره خورده است. او را به عنوان تهیه‌کننده چند تا از بهترین فیلم‌های مهرجویی می‌شناختیم. به کارنامه‌اش که نگاه می‌کنیم می‌بینیم چقدر خوب است که همه کارهای کارنامه کاری یک نفر قابل دفاع و ارزشمند باشد. کارنامه‌ای که با یکی از شاهکارهای مهرجویی، «لیلا» در سال 75 آغاز شد. «لیلا» تا این تاریخ احتمالا هنوز هم بهترین ملودرام ایرانی است. فیلمی که لیلا حاتمی را جاودانه کرد و هنوز هم بهترین بازی کارنامه‌اش است. فیلمی که کارنامه پربار استاد مهرجویی را پربارتر کرد اما کمتر کسی اسم فرازمند را در این فیلم به یاد می‌آورد در صورتی که اگر «لیلا»یی ساخته شد به همت فرامرز فرازمند و حمایت‌هایش بود. اگر یادمان نمی‌آید که تهیه‌کننده و مجری طرح «درخت گلابی» فرازمند بود مشکل هم از حافظه تاریخی پوسیده ماست و هم اینکه در سینمای ما تهیه‌کننده جدی گرفته نمی‌شود. در ذهن بیشتر مردم و متاسفانه حتی سینمادوستان تهیه‌کننده آدمی است با یک کیسه پول که خرج فیلم را می‌دهد و بیشتر از آنکه برای فیلم دل بسوزاند برای سرمایه‌اش نگران است. که به همین خاطر هم بیشتر جلوی پای کارگردان و گروه سنگ می‌اندازد. تهیه‌کننده متفکر در ذهنیت ایرانی جایگاهی ندارد. اشتباهی بس تاسف‌بار که گریبان خودمان و سینمایمان را می‌گیرد. اگر تهیه‌کنندگانی از جنس فرازمند که برای سینمای ایران دلسوز بودند و فیلم‌هایی ساختند که هم مردم را به سینماها کشاندند و هم در ذهن عشاق سینما سکانس به سکانس‌‌شان ماندگار شد، از بقیه متمایز می‌شدند و مورد تشویق و تحسین قرار می‌گرفتند وضعیت سینمایمان بهتر از امروز بود. کارگردان بزرگی مانند داریوش مهرجویی در کنار تهیه‌کننده فهیمی مانند فرازمند است که می‌تواند اثری چون «لیلا»، «درخت گلابی» یا «سنتوری» را خلق کند. حالا که فرامرز فرازمند را از دست داده‌ایم و سینمای ایران باید حسرت جای خالی یکی دیگر از دست‌اندرکاران‌اش را بخورد، لااقل بد نیست در کنار تحلیل جایگاه فرازمند به عنوان یک تهیه‌کننده و نگاه به کارنامه پربارش، به حضور تهیه‌کنندگان مسئول و باسواد در سینمایمان هم فکر کنیم. تهیه‌کنندگانی که می‌توانند با کارگردانان بزرگ همراهی و همفکری داشته باشند تا آثاری از جنس فیلم‌های مهرجویی و فرازمند بیشتر در سینمای ایران ساخته شود.

فرازمند یکی از تهیه‌کنندگان «میکس» هم بود. یادتان هست که در فیلم «میکس» آن شخصیت تهیه‌کننده چقدر برای رسیدن فیلم به جشنواره که شرط اکرانش در سال آینده بود، حرص می‌خورد و کارگردان و گروه را تحت فشار می‌گذاشت؟به‌رغم اینکه خیلی‌ها «میکس» را به عنوان فیلمی از داریوش مهرجویی دوست نداشتند هروقت که فرصت دیدار دوباره‌‌اش دست بدهد، می‌بینید که چه فیلم گزنده و تلخی است و مهرجویی استادانه با آن طنز مخصوص به خودش چه‌طور مصائب این گروه را روایت کرده. فرازمند بر سر اکران آخرین فیلمش زیر بار فشارهایی قرار گفت که اگر بیشتر از تهیه‌کننده فیلم «میکس» حرص نخورده باشد، کمتر نبوده. تهیه‌کننده فهیمی که برای پخش «سنتوری» در ایران حتی حاضر بود از پخش خارجی آن صرفنظر کند. بارها زمان اکران «سنتوری» در آمریکا و کانادا را به تعویق انداخت تا به گفته خودش ابتدا در ایران و برای مردم ایران فیلم به نمایش درآید. (نگاهی که اتفاقا با سیاست امروز معاونت سینمایی همسو است و چه حیف که ارشاد و معاونت سینمایی قبلی قدر این دیدگاه را ندانستند. «سنتوری» اگر الان ساخته شده بود لذت دیدنش روی پرده از ما دریغ نمی‌شد.) فرازمند به دلیل نگاه‌های غلط و بدون دلیل خاصی از دیدن دسترنجش با مهرجویی روی پرده سینما محروم شد. درست مثل ما که حسرت ندیدن فیلم موردعلاقه‌مان روی پرده سینما تا ابد همراهمان می‌ماند. در حالی که با تغییر معاونت سینمایی دیدیم که مهر توقیف از روی فیلم برداشته شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و اواخر همین ماه هم قرار است به صورت رسمی از شبکه خانگی پخش شود. اما چه کسی جواب دل دردمند فرازمند و دوستداران «سنتوری» را می‌دهد وقتی درست زمانی که در تلاش برای اکران فیلم بودند سی‌دی‌های غیرمجاز فیلم به خیابان‌‌ها آمد و دست به دست شد؟اگر مسئولان قبلی هم مثل معاونت سینمایی فعلی به ساحت سینما و هنر اهمیت می‌دادند، مطمئنا فرازمند درحسرت دیدن آخرین فیلمش زیر خاک نمی‌رفت. (باز هم تاکید می‌کنیم این فیلمی است که با مساعدت معاونت سینمایی و ارشاد قرار است آخر ماه در سطح کشور و شاید حتی سوپرمارکت‌ها توزیع شود!پس معلوم است که آن همه حساسیت و تاکید بر توقیف این فیلم پایه و اساس محکمی نداشته است.)

فرازمند رفت و پرونده اکران فیلمی که میلیون‌ها نفر منتظر دیدنش روی پرده‌های سینما بودند بسته شد. ما دلمان را به «درخت گلابی» و «لیلا» خوش می‌کنیم که روی پرده دیدیمشان و «سنتوری» هم که در دلمان است. حواسمان باشد که در سینمای ایران تعداد کسانی که می‌توانند فیلم‌هایی مثل «لیلا» و «سنتوری» بسازند انگشت‌شمار است. کاش آخرین فرصت دیدن «سنتوری» روی پرده را از فرازمند و از خودمان نمی‌گرفتیم. دریغ و درد بزرگی است.

 

لینک      نظرات ()      

تیزر تلویزیونی ما و حقوق کودکان نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

شاید نوشتن این مطلب در وبلاگ چندان مرتبط نباشد اما واقعاً نمی‌توانم آن را نگفته باقی بگذارم... چند روز پیش مشغول مشاهده برنامه‌های جذاب صدا و سیمای ملی خودمان بودم که یک تیزر تلویزیونی توجه من را به خود جلب کرد:

«پدر و مادری در پارکینگ یک فروشگاه مشغول قرار دادن خریدهای خود درون ماشین هستند که ناگهان چرخدستی آنها شروع به حرکت کرده و به سمت خیابان می‌رود. کودک آنها نیز درون آن است و پدر و مادر با نگرانی به دنبال چرخدستی می دوند تا اینکه بالاخره پدر موفق می‌شود آن را متوقف کند. پدر و مادر نفسی از روی آسودگی می‌کشند و سپس پدر جعبه حاوی محصولات مجید را از درون چرخدستی بیرون می‌آورد و به بچه کاری ندارد.»

این که ممکن است یک شیشه آبلیمو برای بعضی‌هاز از بچه‌شان مهمتر باشد اصلاً مهم نیست اما در دنیا مقولاتی تحت عنوان حمایت از حقوق کودکان، یونیسف و ... وجود دارد که انگار در کشور ما ارزش چندانی ندارد. پخش چنین تیزری از یک تلویزیون اروپایی می‌تواند به یک تظاهرات برای احقاق حقوق کودکان منجر شود. جدا از همه این قوانین و عرف‌های بین‌المللی، از لحاظ انسانی نیز چنین تبلیغی بسیار مشمئز کننده به نظر می‌رسد. به هیچ وجه نمی‌توانم تصورم کنم که چنین ایده‌ای به مغز کدام طراح بیماری رسیده است و کسانی که آن را تأیید کرده‌اند چگونه با فرزند خود رفتار می‌کنند، اما مطمئن هستم که دیگر هیچگاه از محصولات مجید استفاده نخواهم کرد.

لینک      نظرات ()      

کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق – دیوید سلینجر در قلعه تنهایی‌اش مرد نویسنده: امید جهانیان - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

برگرفته از روزنامه اعتماد (١٠/١١/٨٨) گزارش جناب آقای امیرحسین خورشیدفر؛

جروم دیوید سلینجر نویسنده مشهور و منزوی امریکایی چهارشنبه در خانه اش در کورنیش نیوهمپشایر از دنیا رفت. پسرش متیو این خبر را از طریق نماینده نویسنده، کارگزاری ادبی هارولد اوبر در اختیار رسانه ها گذاشت. سلینجر هنگام مرگ 91ساله بود. جی دی سلینجر یکی از مهم ترین و محبوب ترین نویسندگان امریکا در سال های بعد از جنگ جهانی دوم به شمار می آید که بیش از نیم قرن نه کتاب تازه یی منتشر کرد و نه اجازه داد عکس یا گفت وگویی از او منتشر شود. در خبر آژانس هارولد اوبر آمده است سلینجر به مرگ طبیعی درگذشت. هرچند در ماه مه دچار شکستگی ران شده بود اما به جز این در ماه های آخر زندگی اش بیمار نبود و درد نمی کشید. شهرت جهانگیر سلینجر نتیجه کارنامه یی کم حجم اما تاثیرگذار است؛ رمان «ناتور دشت»، مجموعه «نه داستان کوتاه» و دو کتاب که هرکدام شامل دو داستان بلند از خانواده عجیب گلس است؛ «فرنی و زویی» و «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران و سیمور؛ پیشگفتار». این کتاب ها در بین سال های ١٩۵١ تا ١٩۶۵ منتشر شد. پس از آن سلینجر داستان دیگری منتشر نکرد هرچند بنابر اعلام دخترش در طول این سال ها او ١۵ رمان دیگر نوشت که تکلیف انتشار آنها هنوز مشخص نیست. سلینجر سال ١٩١٩ در منطقه یی اعیان نشین در منهتن به دنیا آمد و همان جا تحصیل کرد. در دهه ۴٠ پیش از اعزام به جنگ جهانی در دوره های نویسندگی خلاق دانشگاه کلمبیا شرکت کرد و چند داستانش در مجله های مختلف دانشگاهی و ادبی به چاپ رسید. سپس به عنوان سرباز ارتش امریکا به جنگ جهانی دوم اعزام شد و شاهد عملیات خونینی بود که به نام حمله نورماندی یا D-Day معروف است. در همین دوره با ارنست همینگوی نویسنده معروف امریکایی ملاقات کرد. همینگوی از استعداد او تعریف و تمجید کرد و بعدها سلینجر از این ملاقات به عنوان بهترین خاطره اش از جنگ یاد کرد. اما دوران طلایی سلینجر بعد از پایان جنگ آغاز شد. انتشار داستان «یک روز خوش برای موز ماهی» در سال ١٩۴٨در مجله نیویورکر با استقبال خوانندگان مواجه شد. این داستان شرح حوادثی است که در ساعت های پیش از خودکشی برای سیمور گلس روی می دهد. سلینجر سه سال بعد رمان «ناتور دشت» را منتشر کرد. چند ناشر معتبر این کتاب را رد کردند اما بعد از انتشار آن تا امروز سالانه نزدیک به ٢٠٠هزار نسخه از «ناتور دشت» به فروش می رسد. این رمان از زبان طنزآلود هولدن کالفیلد دانش آموز ١٧ساله یک مدرسه شبانه روزی روایت می شود که در آستانه سال نو به خاطر نمرات پایین از مدرسه اخراج می شود و شبی را در نیویورک می گذراند.هولدن به یکی از نمادهای طغیان نسل جوان امریکا در دهه ۶٠ و پس از آن در برابر هنجارهای پذیرفته شده اجتماع بدل شد.بعد از او کم نیستند قهرمانان نوجوانی که معیارهای زندگی بزرگسالان را ریشخند می کنند. در سال ١٩۵٣ سلینجر در مصاحبه یی اعتراف کرد هولدن شباهت زیادی به نوجوانی خود او دارد. از همان زمان بسیاری از کمپانی ها و کارگردانان بزرگ هالیوود مثل گردی اولدین، الیا کازان و هاروی وینشتاین سعی کردند حق اقتباس سینمایی این رمان را بخرند اما جواب نویسنده منفی بود. «ناتور دشت» تاکنون سه بار به زبان فارسی ترجمه شده است. اولین بار در دهه ۵٠ و توسط احمد کریمی و بعد از آن در دهه ٧٠ ترجمه هایی از احمد گلشیری و محمد نجفی نیز از این کتاب در اختیار خوانندگان ایرانی قرار گرفت. سلینجر در سال ١٩۵٣ مجموعه نه داستان کوتاه خود را که پیش از آن در مجله ها به چاپ رسید بود در یک مجموعه منتشر کرد. داستان های «یک روز خوش برای موزماهی»، «دهانم سبز و چشمانم زیبا» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت» از این مجموعه در بسیاری از گزیده های بهترین داستان های کوتاه تاریخ آمده است. در داستان «عمو ویگیلی...» شخصیت اصلی داستان با حسرت از مرگ والت یکی دیگر از برادران خانواده گلس یاد می کند؛ خانواده یی که خوانندگان خیلی زود با اعضای دیگرش آشنا شدند. این کتاب با ترجمه احمد گلشیری و به نام «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» به فارسی ترجمه شده است. داستان های «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدی» از این مجموعه درمیان خوانندگان ایرانی هواداران بسیار دارد. «فرنی و زویی» در سال ١٩۶١ منتشر شد. بخش اول کتاب، داستان کوتاهی است به نام «فرنی». داستان در آخر هفته یی در یک کالج دانشگاهی اتفاق می افتد. فرنی دختر حساس خانواده گلس از ریاکاری، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهی اطراف به نامزدش شکایت می کند. بخش دوم کتاب داستان بلند «زویی» است. زویی کوچک ترین برادر خانواده گلس یک هنرپیشه خوش قیافه سریال های تلویزیونی است که سعی می کند در گفت وگوی طولانی آشفتگی روحی خواهرش فرنی را برطرف کند. این کتاب با واکنش های متفاوت منتقدان مواجه شد. در زمان انتشار کتاب مطبوعات امریکایی به شایعات درباره زندگی غیرمتعارف سلینجر و گرایش او به بودیسم، هندوئیسم و عرفان مسیحی دامن زدند. معروف ترین نقد را رمان نویس بزرگ امریکایی جان آپدایک بر کتاب نوشت و آن را تجربه یی بیش از حد شخصی و درونی خواند. داریوش مهرجویی در سال ١٣٧٣ فیلم «پری» را بر اساس این کتاب ساخت. نمایش فیلم پری در سال ١٩٩٧ در امریکا باعث شد بحث شکایت سلینجر از تهیه کننده ایرانی فیلم پیش بیاید که البته رفع و رجوع شد. در صحنه یی از فیلم دیگر مهرجویی «هامون»، حمید (خسرو شکیبایی) نسخه انگلیسی فرنی و زویی را به مهشید (بیتا فرهی) نشان می دهد و آن را کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق معرفی می کند؛ چهار واژه یی که روی جلد یکی از چاپ های انگلیسی کتاب هم درج شده است. «فرنی و زویی» با دو ترجمه از میلاد ذکریا و امید نیک فرجام در ایران منتشر شده است. دو سال بعد «تیرهای سقف» منتشر شد. این کتاب هم شامل دو داستان است. اولی ماجرای روز عروسی سیمور است که از زبان برادر سربازش بادی روایت می شود. راوی داستان دوم «سیمور؛ پیشگفتار» هم بادی است که سعی می کند تصویری از زندگی انزواجویانه برادرش ارائه کند و شایعات فرضی را رد کند. از اینجا به بعد دست ناشران مشتاق از داستان های سلینجر کوتاه می ماند. نسخه فارسی این کتاب را امید نیک فرجام ترجمه کرده است. البته داستان اول در کتابی به نام «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» با ترجمه شیرین تعاونی منتشر شد. در سال ١٩۶۵ مجله نیویورکر داستان بلند «هاپورس ١۶- ١٩٢۴» را منتشر کرد که داستان هایی است از زبان سیمورگلس هفت ساله، وقتی که به اردویی دانش آموزی رفته است و در نامه هایی از خانواده اش می خواهد کتاب هایی منجمله آثار آناتول فرانس را برایش پست کنند. بعدها ناشران بسیاری سعی کردند امتیاز انتشار این داستان را از سلینجر بخرند حتی ناشر کوچکی به نام اورچیسس در پی توافق اولیه با سلینجر اعلام کرد به زودی نسخه یی از این کتاب را منتشر می کند اما چیزی نگذشت که نظر سلینجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزوای ۵٠ ساله سلینجر هم باعث نشد که نام او فراموش شود. در سه دهه اخیر او مرتباً با جنجال های ناخواسته درگیر بود. در دهه ٨٠ یان همیلتن زندگینامه انتقادی به نام «در جست وجوی سلینجر» نوشت و بلافاصله با شکایت او مواجه شد. جویس مینارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلینجر هم با نوشته هایشان از زندگی با نویسنده منزوی دردسرهای دیگری را برای او به وجود آوردند. هر چند سال هم وکلای سلینجر دست به کار شکایت از نویسنده یا کارگردانی می شدند که به نحوی از آثار او اقتباس کرده بود. سلینجر همچنین انتشار دیگر داستان های کوتاهش را که به صورت پراکنده در مجلات چاپ شده بود غیرقانونی اعلام کرد. همان داستان هایی که در سال های اخیر با عناوین مختلف در ایران منتشر شده اند و به نظر می رسد خیلی هایشان نسخه اولیه داستان های موفق این نویسنده اند. در سال ١٩٧۴سلینجر در یکی از آخرین گفت وگوهایش گفت؛ «من دوست دارم بنویسم. زندگی می کنم که بنویسم. اما فقط برای خودم و لذت بردن می نویسم.»

لینک      نظرات ()      

در سوگ فرامرز حجازی – ابر باران‌های اسیدی درگذشت. نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

فرامرز حجازی، عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف و مسوول سابق کانون فیلم شریف در هفتم مرداد، پس از مبارزه طولانی با یک بیماری سخت، در گذشت.

دیر فهمیدم، خیلی دیر فهمیدم، آنقدر دیر که حتی نتوانستم به مراسمش در مسجد شریف (دانشگاهی که در آنجا با اسم او آشنا شدم) بروم. روحش شاد.

فرامرز چند سال قبل از من مسوول کانون فیلم شریف بود. اهل فردوس بود. از همه در مورد او شنیده بودم. انگار از نزدیک او را می‌شناختم. شعرهایش را خوانده بودم. حرفهایش را در انجمن می‌دانستم. لذت می‌بردم از وجود چنین انسانی.

فقط یک بار او را از نزدیک دیدم. احسان درایتی (دوست مشترک هردویمان) ما را به هم معرفی کرد. هیچ وقت یادم نمی‌رود:

«این فرامرزه، همونی که ازش می‌گفتم، مسوول قبلی اینجا، .... اینم امیده، حالا جای تو اومده اینجا...»

آنجا کانون فیلم شریف بود، جایی که مرا به خیلی‌ از آدم‌ها و دنیاها پیوند داد.

نمی‌توانم لذتی را که اولین بار از خواندن شعر «مریم» بردم وصف کنم. اصلاً گور پدر پدرسگ مریم، مگر می‌توانم لذت باران‌های اسیدی را بیان کنم.

بروید و نوشته‌های فرامرز را در باران اسیدی بخوانید.

خیلی دوست داشتم فرامرز حجازی را از فاصله‌ای نزدیک‌تر درک کنم اما همه‌چیز خیلی زود اتفاق می‌افتد، مثلاً بعد از مرگش تازه فهمیدم که همکار برادرم بوده است و یا از آن بدتر، 20 روز دیر متوجه رفتنش شدم.

 

روحش شاد.

لینک      نظرات ()      

چه پیرهن سبز قشنگی نویسنده: امید جهانیان - یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧

پسرک پانزده سال داشت، درست همسن ترانه. به جز درس خواندن فقط از فوتبال لذت می‌برد و مطالعه؛ اما هیچوقت حتی فکرش را هم نمی‌کرد که سینما هم می‌تواند مقوله‌ای قابل اندیشیدن باشد. حق هم داشت. فیلمِ اندیشیدنی، ندیده بود. تا بالاخره آن شب سرد و مرطوب زمستانی در یکی از شهرهای شمالی فرا رسید. جشنواره‌ای کوچک در شهر آنها که فیلم‌های اندیشیدنی سالهای قبل را یک به یک نشان می‌داد. فرصتی فراهم شد و همراه دوستان همسان خود، سر به جادوی پرده نقره‌ای سپرد. آنچه بر آن پرده عریض در یک سالن خالی و سرد جان می‌گرفت، هوش از سر پسرک می‌برد. یعنی امکان داشت؟ مسیر سالن سینما تا خانه را پیاده می‌پیمود. شب سردی بود. اندکی کنار آتش یک رفتگر مکث کرد و سپس به راهش ادامه داد. یعنی واقعاً ممکن است؟

پری دغدغه سلوک داشت و زیر لب ذکر می‌گفت. داداشی او را اذیت می‌کرد اما آنچه در این میان مبهوت کننده بود، حضور صفا و اسد بود. چرا حلزون باید از کوه فوجی آرام آرام بالا برود؟ چرا یک رشته، یک دانشگاه و یک تز؟ چرا دیدن دخترکی که دو تا دوست دارد باید دلیل نامه نوشتن شود؟ چرا ماهی‌های عشق نور تا حد جان به سمت عشق خود می‌پرند؟ چطور ممکن است موقع رانندگی با درخت تصادف کرد؟ چطور ممکن است در یک روستای دورافتاده آرام گرفت؟ چطور ممکن است در اوج سوختن از سرما لرزید؟ چطور ممکن است که اسد بود اما صفا هم بود؟ چگونه ممکن است که پس از اسد، صفا بود؟

پسرک کم‌کم غرق در اندیشه می‌شد. مقوله‌ای جدید به نام سینما را کشف کرده بود و با شادمانی و حیرت در آن غوطه می‌خورد. حالا به راحتی می‌اندیشید. حالا با حمید هامون، دغدغه ابراهیم در کشتن اسماعیل را پیدا کرده بود و چون بچه بود، خود را به جای اسماعیل می‌گذاشت و دیوانه می‌شد. حالا همراه رضا رضایی‌منش می‌فهمید گذر از عشق پدری برای احترام به عشق مادری چه معنی دارد. می‌فهمید که چگونه می‌توان هنگام خداحافظی یک شروع جدید را نوید داد. پسرک همراه گشتاسب، سارا را زجر داد و رهانید و با حضوری کوتاه و سایه‌وار، مریم‌بانو را ویردیناوار به کمال رساند. پسرک حالا اگر روبروی کسی در یک فضای بسته می‌نشست می‌توانست دردمشترک را بیابد. اصلاً همین دردهای مشترک بود که او را با خیلی‌ها پیوند زد و ابعاد تازه جهان را به او شناساند. حالا پسرک هم مانند یک کارگردان، به هنگام نزدیک شدن موعد جشنواره، دیوانه می‌شد. تجربه‌ها اصلاً کم نبودند...

اما پسرک همچنان در حسرت اسد می‌سوزد. می‌سوزد که چرا هیچوقت، تاکنون، دخترکی کوچک را در کنار رودخانه با پیراهن سبز قشنگی ندیده است؟

کاش اسد نسوخته بود و پسرک می‌توانست سوال همیشگی خود را از او بپرسد؟ یعنی ممکن است کوزه‌به‌سرها از این راز آگاه باشند؟ حیف که اسد سوخت و صفا هم دیگر در میان ما نیست.

لینک      نظرات ()      

ولی گور پدر دل ما ! دل تو شاد ! نویسنده: امید جهانیان - چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦

امروز ۱۴ آذر است و یازدهمین سالمرگ علی حاتمی ...

 

دو سال پیش که متن به یاد علی حاتمی را می‌نوشتم هنوز هزاردستان را ندیده بودم. اما حالا قلندر، دلشدگان و هزاردستان هم به تجربه‌های من اضافه شده است.

 

هزاردستان خیلی حیف شد، باید بدون توقف ساخته می‌شد، نباید به دوران انقلاب و سخت‌گیری‌ها و سنگ‌اندازی‌ها برخورد می‌کرد. اما هنوز هم صحنه‌های درخشانی از آن در خاطره‌ها مانده است. هنوز هم می‌توان جهانگیر فروهر را با آن مونولوگ به یاد ماندنی در ذهن مجسم کرد. اصلاً این مونولوگ‌ها انگار خصیصه فیلم‌های حاتمی شده است.

 

علی حاتمی در سال ۱۳۲۳به دنیا آمد و در سال ۱۳۷۵ رفت. اولین فیلم او حسن کچل، اولین موزیکال سینمای ایران بود. فیلم‌شناسی او به شرح زیر است:

 

-         حسن کچل

-         طوقی

-         بابا شمل

-         خواستگار

-         ستارخان

-         قلندر

-         سوته دلان

-         حاجی واشنگتن

-         هزاردستان

-         جعفرخان از فرنگ برگشته

-         مادر

-         دلشدگان 

 

 

سایت سینمای ما نظرسنجی جالبی در مورد بهترین دیالوگ‌های فیلم‌های حاتمی انجام داد که شنیدن آن‌ها می‌تواند لذت بخش باشد. (هر چند بسیاری از آنها مونولوگ بودند):

 

 

-         محمدرضا هنرمند:
در فیلم «مادر» چندین دیالوگ به‌یادماندنی وجود داشت، از جمله: «شب رو باید بی‌چراغ روشن کرد».
- محمد نوری‌زاد:
نگاه «علی حاتمی» به تاریخ، ما را متوجه گذشته خودمان می‌کرد و هیچ جامعه‌ای نیز بی‌نیاز از اندیشه گذشته خود نیست. در فیلم کمال‌الملک، مظفرالدین شاه دیالوگی دارد که می‌گوید:«اکثر عمر ما در دوران ولیعهدی گذشت و رسم پادشاهی را خوب نمی‌دانیم.»
- سعید امیرسلیمانی:
به نظر من زیباترین دیالوگ، یکی از دیالوگ‌های فیلم «کمال‌الملک» است که مظفرالدین شاه می‌گوید: «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید» که من این دیالوگ بسیار دوست دارم و در زندگی روزمره نیز استفاده می‌کنم.
- عبدالله اسکندری:
دیالوگ «همه عمر دیر رسیدم» از سوته دلان که می‌توان گفت که یکی از ماندرگارترین دیالوگ‌های علی حاتمی است.
- عبدالحسین مختاباد:
دیالوگی مربوط به گفت‌وگوی کمال الملک با فرش باف با این مضمون که تقابل هنر شرق و غرب است و فروتنی و تواضع هنرمندان شرقی را به رخ می‌کشد؛ «استاد تویی! هنر این فرشه، شاهکار این تابلوست، دریغ همه عمر یک نظر به زیر پا نینداختم. هنر این فرش گسترده است. شاهکار کار توست یار محمد نه کار من!»
- حسن حسندوست:
دیالوگی مربوط به کمال‌الملک، که ناصرالدین شاه خطاب به مدیر مدرسه هنر می‌گوید «هنر مزرعه بلال نیست، که محصولش بهتر شود از ستاره‌های آسمان هم یکی می‌شود کوکب درخشان، الباقی ای، سوسو می‌زند»
- فرهاد فخرالدینی:
من فقط در کمال‌الملک با ایشان کار کردم فکر می‌کنم تمام دیالوگ‌های علی حاتمی زیباست و من واقعا نمی‌توانم یکی را تفکیک کنم، علی حاتمی اصلا به لحاظ دیالوگ‌هایش شهرت داشت دیالوگ‌هایی روان و صریح.
-عزت‌الله انتظامی:
من نمی‌توانم تنها یکی از دیالوگ‌ها را مجزا کنم زیرا تمامی دیالوگ‌ها زیباست و اینکه نمی‌توانم تنها یک یا چند جمله در بیان شخصیت علی حاتمی بگویم، باید ساعت‌ها در مورد حاتمی صحبت کرد تا بتوان حق مطلب را ادا کرد.
- فتحعلی اویسی:
دیالوگ بسیار زیبایی از «دلشدگان» از علی حاتمی که همیشه در خاطرم هست «آیین چراغ خاموشی نیست».
- محبوبه بیات:
تمام دیالوگ‌های علی حاتمی بسیار زیباست به ویژه تمام دیالوگ‌های اکبر عبدی در فیلم «مادر» به ویژه سکانس‌های مربوط به صحنه حمام، که دیالوگ‌های عبدی به صورت برعکس نوشته شده که این موضوع دیالوگ‌نویسی بسیار دشوار است.
- جواد طوسی:
تمام دیالوگ‌های او زیباست. دیالوگ‌های فیلم خواستگار که مهجور ماند به ویژه دیالوگ‌های رضا خاوری و اگر بخواهیم یکی از دیالوگ‌ها را به عنوان ماندگارترین انتخاب کنیم. دیالوگ «همه عمر دیر رسیدیم» و دیالوگ آخر امیرکبیر در حمام فین کاشن که کلام آخر اوست و پیامی است به همه نسل‌ها و دوران‌ها. در سلطان صاحبقران ؛ «مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل، اما شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند».
- شاهرخ دولکو:
فکر می‌کنم که ماندگارترین دیالوگی که در ذهن همه هم هست «همه عمر دیر رسیدیم» است در سوته‌دلان و یک دیالوگ زیبای دیگر از همین فیلم که بسیار بامزه است. «ما هر دو از یک خمیریم ولی تنورمان علی حده است».
- چنگیز جلیلوند:
دیالوگی که لوتی و بابا شمل اول فیلم راجع به مراد و مرید صحبت می‌کنند. دیالوگی است شعر گونه و بسیار زیبا «لوتی امشب دل پردردی داره، ناله سردی داره زیر سایه علی، دیو جلودارش نیست».
- رضا درستکار:
همه دیالوگ‌های حاتمی زیبا و ماندگار است. منحصر دیالوگی در «سوته دلان» که در پایان فیلم حبیب ظروفچی به برادر مرده‌اش می‌گوید «همه عمر دیر رسیدیم» و باید بگویم همچنان «همه عمر دیر رسیدیم» و این وصف حال اهل هنر است و وصف حال علی حاتمی و همه ما.
- محمدرضا دلپاک:
دیالوگی در فیلم کمال‌الملک. صدر اعظم می‌گوید: تو می‌خواهی جای ما را بگیری؟، کمال‌الملک می‌گوید: «من آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم».
- جلال مقامی:
تمام دیالوگ‌های حاتمی زیباست، دیالوگ‌های حاتمی مانند غزلی است که کل غزل زیباست.
- جهانگیر الماسی:
ابتدا از نظر من ماندگارترین دیالوگ علی حاتمی زندگی اوست و ماندگارترین دیالوگ، دیالوگی کوتاه از «کمیته مجازات». جایی که می‌گوید: «این ملت خواب، این ملت بنگی و افیونی و خواب» علی حاتمی برگذشتگان ما خرده می‌گیرد که چرا به جای مبارزه عقب نشستند و اسیر افیون شدند.».
- حمیده خیرآبادی:
تمام دیالوگ‌های او شیرین و جذاب هستند و در ذهن حک می‌شوند. طی همکاری که من در حسن کچل داشتم هم چنین اتفاق افتاد. در «حسن کچل» دیالوگ بسیار زیبایی به یادم هست: «شاعر و تاجر که با هم فرق نداره، تاجر ورشکسته شاعر میشه، شاعر پولدار میره تاجر میشه!».
- آیدین آغداشلو:
بسیاری از سکانس‌های سوته‌دلان به ویژه قسمت‌هایی که مجید تصنیف می‌فروشد و تصنیف‌هایی را که می‌فروشد می‌خواند و وقتی جمشید مشایخی حبیب را می‌بیند شروع به پراکنده‌گویی‌هایی در مورد خودش می‌کند که این قسمت بسیار زیبا در آمده است.
- مرتضی احمدی:
چه در سینما و چه در تلویزیون، دیگر کسی مانند علی حاتمی نیامد، دیالوگ‌های علی حاتمی مانند مینیاتوری بسیار زیبا بود، دیالوگ‌هایی بسیار روان که کسی با آنها مشکل پیدا نمی‌کرد.

 

 

                        http://www.cinemaema.com/NewsArticle2938.html

 

 

لینک      نظرات ()      

پوپک گلدره نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥

پوپک گلدره درگذشت. خبر کوتاه بود اما نه غیر منتظره... بعد از چند ماه کما...

 

روحش شاد...

 

«آخر بازی» (همایون اسعدیان) را از یاد نمی برم... با آن نقش آفرینی شیرین...

 

...

 

«درد مردم... از این افه روشنفکریا...» (نقل به مضمون از فیلم)

 

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر مهربان بودن را تمرین کنیم چرا کن2016، فارغ از سانتی‌مانتالیسم رسانه‌های چندکلمه‌ای، برای سینمای ما مهم است چرا چهار سال پیش برای والیبال دلمان گرفت ...؟ آیا آرژانتین قهرمان جام جهانی خواهد شد؟ لگد زدن به مرده نبراسکا (Nebraska) گوش بری آمریکایی (American Hustle) گرگ وال استریت (the Wolf of Wall Street) شکار (the Hunt) رانین (Ronin)
کلمات کلیدی وبلاگ مهرجویی (۱٢) نظریه پردازی مدرن (۱٢) معضلات سینمای ایران (۸) سوگ (٧) اصغر فرهادی (٧) گوگوش (٢) مانی حقیقی (٢) وودی آلن (٢) خسروشکیبایی (٢) جلال مقدم (٢) علی حاتمی (٢) رومن پولانسکی (٢) داود میرباقری (٢) روح الله حجازی (۱) جنیفر لارنس (۱) هانکه (۱) توماس وینتربرگ (۱) دیوید او راسل (۱) الکساندر پین (۱) شایان و شایگان (۱) کشتن مرغ مقلد (۱) گریگوی پک (۱) پرویز شهبازی (۱) مارتین اسکورسیزی (۱) ژان رنو (۱) پیمان معادی (۱) حمید فرخ نژاد (۱) دیوید کراننبرگ (۱) فرامرز قریبیان (۱) کنعان (۱) حاتمی کیا (۱) کیت بلانشت (۱) گلشیفه فراهانی (۱) تارانتینو (۱) مختارنامه (۱) احمد آقالو (۱) بهروز وثوقی (۱) راتاتویی (۱) لیلا حاتمی (۱) هما روستا (۱) فریدون جیرانی (۱) شهره آغداشلو (۱) آخربازی (۱) حمید سمندریان (۱) مارادونا (۱) دیوید فینچر (۱) مسی (۱) اکبر عبدی (۱) آرژانتین (۱) مهتاب کرامتی (۱) رابرت دنیرو (۱) جام جهانی (۱) انیمیشن (۱) همایون ارشادی (۱) مهربانی (۱) لئوناردو دی کاپریو (۱)
دوستان من اهدای عضو یادداشتهای من در IMDB ماهنامه فیلم هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی آیدین آغداشلو علیرضا امک چی گاهک نیمه تاریک ماه عقاید یک دلقک رقص سرد و در آغاز کلمه بود ...