امید جهانیان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      مشترک شماره 12477 مجله فيلم ()
خيلی دور، خيلی نزديک نویسنده: امید جهانیان - شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤

 

۱- عنوان بندي يا «چيزي که ظاهراً زيباست، ممکن است واقعاً زيبا نباشد...»

عنوان بندي يک فيلم مي تواند مقدمه اي باشد براي وارد کردن تماشاگر به فضاي فيلم، هرچند در خيلي از فيلم ها عملاً از اين قابليت استفاده نمي شود؛ اما «ميرکريمي»، هوشمندانه، اين ويژگي را به کار بسته است. کات هاي متعدد به موتورسواري که قرار است عکسهاي سي تي اسکن را به مطب دکتر «عالم» ببرد (و تماشاگر اين مطلب را چند دقيقه بعد مي فهمد)، به اين نکته اشاره مي کند که موتورسوار يا چيزي که در دست اوست احتمالاً نقش مهمي در روايت داستان فيلم خواهد داشت. ساير قسمت هاي عنوان بندي در استوديوي تلويزيون مي گذرد. آموزش سبزي پلو با ماهي و اشاره مدرس آشپزي به تماشاگر مي فهماند که از نظر موقعيت زماني، نزديک به هنگام تحويل سال قرار دارد. زماني که بعداً در فيلم به شکل استعاري از آن استفاده مي شود. اولين نکته اي که از دکتر «عالم» در فيلم ديده مي شود، با اکراه باز کردن کراوات است و سپس مجري برنامه اعلام مي کند که او جراح متخصص مغز و اعصاب است. اشارات طنزآميز به مسيحي که بر بالاي صليب با موبايل صحبت مي کند و سربازان رومي که سيگار مي کشند نيز در کنار تمام فضاي استوديو، اين مطلب را به تماشاگر القاء مي کند که پشت برنامه شسته و رفته اي که از تلويزيون پخش مي شود کلي بوي روغن سوخته و ماهي و سيگار به همراه بي نظمي و سروصدا و محدوديت و... وجود دارد: متخصصي با کمال احترام به تلويزيون دعوت مي شود ولي براي پاسخگويي به هر سؤال فقط دو دقيقه فرصت دارد. عنوان بندي فيلم با اداي کلمه «به نام خدا» توسط دکتر «عالم» تمام مي شود. اين عبارت هم به نوعي نشان دهنده شروع فيلم با نام خدا مي باشد و هم با توجه به مکثي که دکتر بر روي کلمه «خدا» دارد، تماشاگر را به درون دنياي فيلم پرتاب مي کند.

۲- معرفي شخصيت دکتر عالم يا« تو کز محنت ديگران بي غمي...»

بعد از پايان عنوان بندي، فيلمساز به دنبال شخصيت پردازي نفر اول فيلمش مي رود. شخصيتي که قرار است گام به گام تحول او را در طول فيلم نشان دهد. ابتدا جلسه اي در رستوران برج سفيد و نو کيسه اي که پدرش (پنجه طلاي متخصص در امور سهام) بايد تحت عمل جراحي قرار گيرد. کسي که به جاي بوي عطر و ادکلن، آروغ سر سفره او را لو مي دهد و حاضر است به راحتي ۱۰ ميليون تومان بدهد تا دکتر «عالم» فقط هنگام عمل پدرش حضور داشته باشد. صحنه کندن پوست گوجه کباب شده با دست نيز از آن صحنه هايي است که خوب از کار در آمده است. در اين سکانس فيلمساز به تماشاگر مي فهماند که دکتر «عالم» آدمي است که به هر نحو دنبال پول است حاضر است از شهرت خود هرگونه استفاده يا حتي سوءاستفاده اي هم بکند اما با اين تازه به دوران رسيده هاي نوکيسه خيلي تفاوت دارد: فرهنگ و کلاس اجتماعي خيلي بالاتر. در ادامه يک بحث تلفني با يک دوست خارج از کشور در مورد شرط بندي در مسابقات اسب سواري، اين شخصيت را در ذهن تماشاگر کاملاً تثبيت مي کند. سپس نماي مطب دکتر در طبقه هفدهم، صحبت با بستگان يک مريض قطع اميد شده و عکس العمل بي روح در مورد اجازه سفر مريض به مشهد، گوشه هاي ديگري از دکتر «عالم» را روشن مي کند. دکتري که بيشتر به ماديات مشغول است و به معنويات اعتقاد چنداني ندارد. اين جمله ها شايد بيشتر اعماق فکر دکتر را نشان مي دهد: «شايد حال شما را نفهمم ولي مي دانم دخترتان چه حالي دارد؛ صرف اين هزينه بالا براي چند سال بيشتر زنده ماندن نمي ارزد؛ براي کسي که در يک بيابان، ته يک چاه، بدون نور و بدون صدا، اسير شده است، از دست کسي کاري بر نمي آيد و ...»

در همين زمان است که آشنايي اوليه با پسر دکتر «عالم» که شب تولد او نيز هست، بوجود مي آيد. با توجه به علاقه اي که سامان (پسر دکتر) به نجوم دارد، پدر يک تلسکوپ گرانبها را براي تولد او خريده است. مسؤول نصب تلسکوپ آن را در تراس مطب دکتر قرار مي دهد. پس از اتمام کارهاي روزانه، دکتر به سراغ تلسکوپ مي رود و با آن به خيابان نگاه مي کند. مردم مشغول خريد عيد و روشن کردن آتش چهارشنبه سوري و ... هستند. دوباره زمان فيلم به تماشاگر القاء مي شود و نشانه ديگري از شخصيت دکتر؛ تلسکوپ که وسيله ديدن آسمان و فضاي بيکران بالا است در دست دکتر به وسيله اي براي ديدن پايين (مردم و خيابان) تبديل مي شود. انگار دکتر با عالم بالا خيلي فاصله دارد. انگار حتي براي يک بار هم بالاي سر خود را نديده است.

۳- اولين نشانه هاي معناگرايي در فيلم يا «حادثه برج و کبوتر باعث فاجعه دلبستگي شد... »

اولين نشانه هاي معناگرايي در فيلم با رفتن منشي و تاريکي هوا شکل مي گيرد. توجه دکتر به عکس هاي سي تي اسکن جلب مي شود. برق مي رود. چند لحظه بعد، همراه با يک موسيقي ضربي مؤثر، لامپ هاي پشت عکس ها به صورت عجيبي روشن مي شوند. سکوت دکتر خبر از يک تشخيص ناراحت کننده مي دهد و بعد ... زندگي رو اتمام پسرش ... وخامت موضوع کمي بعد روشن تر مي شود، دوست راديولوژيستش خبر از سرگيجه، تهوع، دوبيني و تب سامان مي دهد. دکتر «عالم» هنوز در شوک است. وقتي دوست دکترش هم از پشت تلفن با خنده مي گويد، سرش را باز کن تا شاگردانت يک کيس (case) ببينند، ديگر مطمئن مي شود که پسرش دارد از همان دردي مي ميرد که او متخصص درمان آن است. حال دکتر «عالم» دگرگون مي شود. حالا به چيزي به اسم مرگ فکر مي کند که تا پيش از آن به صورت بازيچه اي در دستش بود. دگرگوني کامل حال دکتر «عالم» را مي توان در مقايسه اين عکس العمل او با جوابهايي که به خانواده مريض قطع اميد شده در مطب داده بود، بيشتر درک کرد.

۴- آشنايي با خانواده دکتر يا «بين ما هرچي بوده تموم شده...»

هنگامي که دکتر «عالم» به خانه مي رسد، جشن تولد سامان تمام شده است. برخورد با خدمتکار خانه و برخورد با همسرش که قرار است به همراه خواهرش و يک مرد غريبه به اصفهان و از آنجا به کيش برود، نشان مي دهد که دکتر در خانه شرايط ايده آل و آرامش بخشي ندارد. اين امر با رفتن زن بوسيله تاکسي تلفني تکميل مي شود، هرچند دکتر در وضع روحي مناسبي نيست. فرزند دومش (اردشير) را نيز طوري در آغوش مي گيرد که انگار به آخرين بازمانده خود مي نگرد. هنگامي که دکتر به اتاق سامان مي رود، آنچنان با دقت به اطراف نگاه مي کند که انگار براي اولين بار با چنين توجهي وارد اين اتاق شده است. فيلمساز با نشان دادن گوشه هاي مختلف اتاق سامان (آسمان نما، هشت کتاب، تابلوي چهار قل روي ديوار و ...) در واقع گوشه هاي مختلف ذهن سامان را نشان مي دهد، شخصيتي که در طول فيلم فقط با همين نشانه ها معرفي مي شود. سامان کوله پشتي اش را جا مي گذارد تا اين کوله پشتي و دوربين هندي کم درون آن به همراه تلسکوپ حلقه ارتباطي جديد پدر و سر را کامل کند. دکتر «عالم» در اين زمان کاملاً آشفته است، «درست مثل کسي که قبل از اينکه ورقه امتحاني اش را پر کند، برگه را از دستش گرفته باشند».

۵- شروع مسير سلوک يا «در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن...»

از اين بخش سير و سلوک دکتر شروع مي شود. فيلمساز حالت دوگانه اين سير را به خوبي نشان مي دهد. يعني از يک طرف جدا شدن نسبي دکتر از مادياتي که کاملاً به آن وابسته بود و از طرفي ديگر ادامه نسبي وابستگي هاي او به ماديات. در همان ابتداي سفر ابتدا دکتر از حضور در اتاق عملي که ۱۰ ميليون تومان برايش نفع دارد به راحتي مي گذرد اما همچنان با يک بنز گرانقيمت در کوير مشغول رفتن است. فيلمساز اين دوگانگي را بسيار زيبا به تصوير کشيده است. دکتر مي خواهد به روستاي «مصر» برود. کنايه بسيار زيبايي که اين بار پدر به جاي چشم انتظاري خود به جستجوي پسر بر مي خيزد. ديدن قطار و شتر (نمادهاي مدرنيته و سنت) در طول مسير نشانه ديگري از اين دوگانگي است. اما با پديدار شدن موتور و گله گوسفند و وانت پر از آدم، دکتر کم کم از آن محيط سانتي مانتال خود فاصله مي گيرد و سرانجام جاده آسفالت نيز تمام مي شود و دکتر با بنز خود وارد جاده خاکي (نمادي از سختي هاي مسير) مي شود...

۶- اولين تلنگر اعتقادي يا «گر مسلماني از اين است که حافظ دارد...»

در يک جاده خاکي خالي از عابر، دکتر ناگهان با يک روحاني (آخوند) برخورد مي کند. «ميرکريمي» بعد از «زير نور ماه» ديگر راحت تر به سراغ اين مقوله مي رود يا حتي با آن شوخي مي کند. (...پس همکاريم، ما هم رو مغز و اعصاب مردم کار مي کنم...) همين روحاني به ظاهر ساده، در واقع اولين جرقه ها را در ذهن دکتر روشن مي کند. کافي است کمي به جملات او دقت شود: خدايا خودت شاهدي شکايت نمي کنم حکايت مي کنم؛ ما که حاجي نيستيم ولي تو بگو شايد خدا نظر کنه؛ کي گفته جاي خارجي ها تو جهنمه، هر چيز دو رو داره، اصلش تو دل آدماست؛ گفتند علم هيأت حرمت داره، گذاشتم کنار، دنيا به سنگ قبر آدماشم رحم نمي کنه؛ مرده وقتي مي ميره قد مي کشه؛ قبر هم مثل خانه بخته و ...

۷- خريد بنزين يا « U Turn»

سکانس خريد بنزين در آن خرابه و پيرمرد ژنده پوش خيلي شبيه به تعميرگاه ماشين در فيلم «دور برگردان» (U Turn) در آمده است. مي توان مطمئن بود «ميرکريمي» کاملاً از آن فيلم تأثير گرفته است.

۸- برخورد با دکتر روستا يا «جور استاد به ز مهر پدر...»

هنگامي که دکتر به «مصر» مي رسد، با يک خانم دکتر که در خانه بهداشت آن روستا کار مي کند برخورد مي کند. خانم دکتر تصادفاً دکتر «عالم» را مي شناسد. در واقع او با يکي از استادانش (هرچند به صورت مستقيم شاگرد او نبوده است) مواجه مي شود. از اينجا به بعد درس پس دادن، نه در محيط دانشگاه بلکه در محيط کار است. برخوردهاي دختر کاملاً حساب شده از کار درآمده است. حال مي توان به راحتي گفت که بايد «پروانه» سريال «مسافري از هند» را از ذهن پاک کرد.سکانس معاينه پسرکي که زير آوار چاه مانده بود هم از زيباييهاي چشمگير فيلم است. حس اضطراب درس پس دادن را کاملاً مي توان احساس کرد. نفس تماشاگر هم به شماره مي افتد. وقتي کار دخترک به پزشک به دلداري و روحيه دادن به دکتر «عالم» مي رسد، واقعاً مي توان سنگيني اين مسؤوليت را در چشمان دختر ديد.

۹- نشانه شناسي تغييرات دکتر يا «وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند...»

دکتر «عالم» مجبور شد تا شب را در کاروانسرا بماند. شايد اين تأثيرات شب کوير بوده است که باعث شده کمي بيشتر فکر کند. به هر حال شب کوير چيزي نيست که بشود به راحتي از آن گذشت. طبق گفته آن روحاني بين راه، کوير هم دو رو دارد. دليل دوم هم احتمالاً ستاره ها بوده اند. هنگامي که دکتر به آسمان نگاه مي کند از سقف باز بنز- گويي اولين بار است که توجهش به اين زيبايي جلب شده است و احتمالاً براي اولين بار هم بوده است که چنين استفاده اي سقف خودرواش کرده است. حالا ديگر شمايل «يا مقلب القلوب ...» بر آيينه آويزان است. سال هم تحويل شده است. همه چيز نو شده است، حتي دکتر...هنگامي که که پسرک بدحال با اطمينان مي گويد تو خوب مي شوي، صداي خرد شدن درون او مي آيد که چرا براي پسرش کاري نمي تواند بکند...حتي با تمام بحث هايي که با دخترک در مورد وجود خداي بزرگ و سلامتي و مرگ مي کند، خودش هم مي داند که درونش چيز ديگري است، بحث هاي دکتر «عالم» با دخترک در واقع کشمکش دروني خود اوست که گويي دو بخش خير و شر وجود او به مقابله برخاسته اند، تناقض در حرفهاي دکتر «عالم» پيداست و بالاخره تا صبح طاقت نمي آورد، تصميم خود را مي گيرد، سپيده کوير را که مي بيند تنها و بدون راهنما به مسير ناشناس خود قدم مي گذارد...

۱۰- حس وجود خدا يا «خيلي دور، خيلي نزديک...»

صحبت هاي سامان با پدرش و دکتر روستا، مباني نظري فيلم را شکل مي دهد، هرچند آنقدر سريع ادا مي شود که شايد با يکبار ديدن فيلم نتوان به عمق آن پي برد. فضاپيماي ناسا قرار است تا سال ۲۰۰۷ از منظومه شمسي خارج شود و مادر سامان ۲۰۰۰ دلار پول خرج کرده است (به عنوان هديه تولد) تا او و نگين بتوانند پيغامي را با صداي خودشان به يک مقصد دور و ناشناخته بفرستند. اين حرف به ظاهر ساده مي تواند انسان را تا اعماق ناشناخته اي از ذهنش فرو ببرد. انتهاي اين جهان کجاست؟ چرا ميل به جاودانگي در وجود انسان قرار داده شده است؟ ...

«هفت سين آسمان سحابي جبار است، مي گويند اگر هنگام تحويل سال به سحابي جبار نگاه کني، هر آرزويي داشته باشي برآورده مي شود. سحابي جبار يک زايشگاه است. همه ستاره ها برمي گردند به همان جايي که از آن متولد شده اند. سحابي اسکيمو يک قبرستان است. خيلي از ستاره هايي که الان مي بيني در واقع سالها قبل مرده اند. اگر به مقياس اين دنيا به ستاره ها نگاه کني خيلي دور هستند ولي اگر نسبت به کهکشانهاي ديگر مقايسه کني خيلي نزديک...»

سفره هفت سين را در آسمان چيدن براي خودش عظمتي دارد...

۱۱- فرود قبل از اوج يا « گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويي قبل از هر فريادي لازم است...»

دکتر در همان شبي که مجبور شد در کاروانسرا بماند، به خصوص بعد از تماس «نگين» در مورد بد شدن حال سامان، واکنشي عصبي از خود نشان داد؛ همانند اسيري که راه فرار ندارد و خودش را بيهوده به در و ديوار مي کوبد. اين بخش از رفتارهاي عصبي دکتر در گفتگوي او با دکتر جوان روستا نمود پيدا مي کند؛ صحبت هايي از جنس نااميدي. «چرا اون لحظه اي که با همين دستا، زندگي خيلي ها رو نجات دادم، سروکله خدا پيدا نشد. خدايي ساختيم که هروقت تو دردسر افتاديم بگيم خدا بزرگه اما اشکالش اينه که زيادي بزرگه، چرا حالا که پسرم داره مي ميره خدا کمکم نمي کنه...» نکته بسيار ظريفي که در اين گفتگوها وجود داشت، عدم پاسخ از سوي خانم دکتر بود، وارد بحث نشدن او به نوعي صحبت هاي دکتر «عالم» را به يک مونولوگ تبديل کرده بود.

دخترک فقط يک جمله گفت؛ «اين آقا سامان نيست که به کمک احتياج داره...» و آخر شب نيز قرآن به دست خوابيد. او داشت براي دکتر، و نه براي سامان، دعا مي کرد.

۱۲- سفر آغاز يا «مي تونه زمين دليلي واسه پرواز باشه ...»

صبح کوير طاقت انسان را مي برد. دکتر «عالم» نيز صبح کوير را طاقت نياورد. نگاهي به چهره معصوم دخترک جوان، که در خواب بود و هنوز از شب گذشته قرآن در دستش مانده بود، انداخت و رفت. حتي اسد را هم نبرد که راه را نشان دهد. صداي خروس مي آمد. سايه بنز در کنار جاده که دور و نزديک مي شد نشان مي داد دکتر دارد به سمت «خيلي دور، خيلي نزديک» مي رود. بر سر دوراهي،با کمي مکث به همراه يک تجديد نظر بالاخره راه را انتخاب مي کند و به سمت سرنوشت محتوم خودش گام برمي دارد. بنزين تمام مي شود. اين بار دکتر موقع مکيدن بنزين سرفه نمي کند... دکتر عوض نشده است، بنزين آب است. در وسط يک بيابان بنزين بهتر است يا آب؟ پاسخ کمي سخت است. کنار ماشين مي نشيند و آهنگي را (البته به زبان بيگانه) زمزمه مي کند، نشانه اي از آخرين روزهايي که در زندگي اش احساس داشته است. پياده در بيابان راهي مي شود... بازگشت به نقطه اول... و طوفان شن...

۱۳- تابلوي آفرينش يا «جاي پاهاي تو رو ماسه ها مونده...»

در فيلم «American Beauty» از زبان «کوين اسپيسي» نقل مي شود که در لحظه مرگ، تمام اتفاقات زندگي انسان از پيش چشمانش عبور مي کند. دکتر «عالم» در آن تاريکي از صفحه نمايش دوربين فيلمبرداري همه چيز را ديد و ...

با اين که دکتر گفته بود کسي از اين خانه بخت (قبر) خوشش نمي آيد، اما خودش بدون هيچ ناراحتي در اين خانه بخت جديد و لوکس (بنز) آرميده بود...

جاي پدر و پسر در «تابلوي آفرينش» عوض شده بود...

و همه چيز لذت بخش تمام شد...

 

 

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر مهربان بودن را تمرین کنیم چرا کن2016، فارغ از سانتی‌مانتالیسم رسانه‌های چندکلمه‌ای، برای سینمای ما مهم است چرا چهار سال پیش برای والیبال دلمان گرفت ...؟ آیا آرژانتین قهرمان جام جهانی خواهد شد؟ لگد زدن به مرده نبراسکا (Nebraska) گوش بری آمریکایی (American Hustle) گرگ وال استریت (the Wolf of Wall Street) شکار (the Hunt) رانین (Ronin)
کلمات کلیدی وبلاگ مهرجویی (۱٢) نظریه پردازی مدرن (۱٢) معضلات سینمای ایران (۸) سوگ (٧) اصغر فرهادی (٧) گوگوش (٢) مانی حقیقی (٢) وودی آلن (٢) خسروشکیبایی (٢) جلال مقدم (٢) علی حاتمی (٢) رومن پولانسکی (٢) داود میرباقری (٢) روح الله حجازی (۱) جنیفر لارنس (۱) هانکه (۱) توماس وینتربرگ (۱) دیوید او راسل (۱) الکساندر پین (۱) شایان و شایگان (۱) کشتن مرغ مقلد (۱) گریگوی پک (۱) پرویز شهبازی (۱) مارتین اسکورسیزی (۱) ژان رنو (۱) پیمان معادی (۱) حمید فرخ نژاد (۱) دیوید کراننبرگ (۱) فرامرز قریبیان (۱) کنعان (۱) حاتمی کیا (۱) کیت بلانشت (۱) گلشیفه فراهانی (۱) تارانتینو (۱) مختارنامه (۱) احمد آقالو (۱) بهروز وثوقی (۱) راتاتویی (۱) لیلا حاتمی (۱) هما روستا (۱) فریدون جیرانی (۱) شهره آغداشلو (۱) آخربازی (۱) حمید سمندریان (۱) مارادونا (۱) دیوید فینچر (۱) مسی (۱) اکبر عبدی (۱) آرژانتین (۱) مهتاب کرامتی (۱) رابرت دنیرو (۱) جام جهانی (۱) انیمیشن (۱) همایون ارشادی (۱) مهربانی (۱) لئوناردو دی کاپریو (۱)
دوستان من اهدای عضو یادداشتهای من در IMDB ماهنامه فیلم هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی آیدین آغداشلو علیرضا امک چی گاهک نیمه تاریک ماه عقاید یک دلقک رقص سرد و در آغاز کلمه بود ...