امید جهانیان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      مشترک شماره 12477 مجله فيلم ()
نوشتاری خرد بر جایزه‌ای کلان نویسنده: امید جهانیان - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

جدایی نادر از سیمین جایزه گوی طلایی (گلدن گلوب) را برای بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان برد. این موفقیت لحظه‌ای تاریخی برای سینمای ایران بوده و قله‌ای اندکی بلندتر از نخل طلای طعم گیلاس در یادها ایجاد کرد. در کنار خوشحالی وصف ناپذیر از این موفقیت، چند نکته مهم خودنمایی می‌کند:

  • باید از از اصغر فرهادی تشکر کرد که صلح‌دوست بودن مردم ایران را به دنیا یادآوری کرد.
  • برخی رسانه‌های داخلی، دست دادن اصغر فرهادی و آنجلینا جولی را عدم رعایت عرف دیپلماتیک و شئونات ملی کشور عنوان کرده‌اند که کار درستی نیست. مثل زمانی که تصویر علی دایی به عنوان یکی از اعضای کمیته فیفا (که آن هم افتخار دیگری برای ایران است) به خاطر داشتن کراوات در رسانه‌های داخلی سانسور شد. در این موارد اندکی غرض‌ورزی دیده می‌شود که امید است از بین برود.
  • جدایی نادر از سیمین فیلم سیاسی نیست اما باید به این نکته توجه داشت که نمی‌توان فیلم اجتماعی بدون ارجاعات سیاسی ساخت. این ارتباط جامعه و سیاست است. اما مفهوم ارجاع سیاسی، آن اتفاقات بچگانه‌ای نیست که در رقابت فروش بین این فیلم و اخراجی‌ها 3 روی داد. داستان اجتماعی فیلم بر بستر واقعیت‌های موجود روایت می‌شود اما به هیچ عنوان نشان‌دهنده وضعیت کلی نیست. برای کسانی که می‌گویند این فیلم سیاه‌نمایی کل جامعه ایرانی است، باز هم باید همان مثال همیشگی را بیان کرد که آیا در هندوستان، همه مشغول رقص و آواز بین درختان هستند؟
  •  در آن عکس معروفی که این روزها همه جا دیده می‌شود و کارگردان‌ فیلم‌های نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان را نشان می‌دهد، افتخار ایران بودن اصغر فرهادی در کنار پدرو آلمودوار است نه آنجلینا جولی.
  • جدایی نادر از سیمین تقریباً در تمام رقابت‌ها جایزه بهترین فیلم را کسب کرده به جز بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر که رقابت را به جرم مسعود کیمیایی واگذار کرد. می‌گویند وقتی مارادونا برای اولین بار در خردسالی به باشگاه فوتبال رفت، مربی آنجا در مورد او گفت با این هیکل اصلاً به درد فوتبال نمی‌خورد.
  • آنجلینا جولی را نمی‌توان علیرغم تمام فعالیت‌های بشردوستانه‌اش، هنرمند مولف خواند اما در مورد مدونا نمی‌توان به این سادگی تصمیم‌گیری کرد، بنابراین جایزه گرفتن از دست او می‌تواند افتخاری محسوب شود. هرچند اهدای شیرطلایی ویژه ونیز به برناردو برتولوچی توسط عباس کیارستمی همچنان بزرگترین افتخار صحنه‌ای سینمای ایران است.
  • همیشه پذیرفته شدن و چاپ اولین مقاله یک دانشجو در مجلات معتبر علمی سخت است و بعد از آن، مشکلات کمتر می‌شود. آرزو می‌شود که جدایی نادر از سیمین اسکار را هم ببرد تا راه برای جوایز بعدی گلدن گلوب و اسکار باز شود و بنا بر یک اصطلاح مشهور فوتبالی، سینمای ایران شخصیت قهرمانی پیدا کند.

 

پی‌نوشت: هر چند تجربه و تبحر اصغر فرهادی در فیلم آخر او به وضوح بیش از کارهای قبلی خودنمایی می‌کند اما به شخصه درباره الی ... را فیلم بهتری می‌دانم. هنوز معیار لذت بردن برای من، ضریب وزنی بیشتری دارد.

لینک      نظرات ()      

مختارنامه، نقدی بر متن و پاسخی به نقدهای حاشیه‌ای نویسنده: امید جهانیان - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

 

«ساحره‌ای مشغول جادوگری در میان جمع است. شمشیری کشیده می‌شود و گردن ساحره را می‌زند. حکم جادوگری در اسلام مرگ است.»

این صحنه‌ها، سکانس افتتاحیه با شکوه سریال امام علی بوده است. داود میرباقری با این سریال، سطح توقع مخاطبان تلویزیون ایران را بالا برد و نشان داد که می‌توان برای نوشتن فیلمنامه یک سریال، بیش از یک سال وقت گذاشت و بیش از صد مرجع مختلف را مورد استفاده قرار داد. هرچند مسافر ری حرف تازه‌ای نداشت اما تسلط تکنیکی کارگردان، علاقه به پرداخت دقیق جزئیات و دیالوگ‌های حساب شده به وضوح در آن هویدا بود. با ساخت سریال نسبتاً خوب و کمتر قدر دیده معصومیت از دست رفته، میرباقری بالاخره به امضای اصلی خود در سریال‌سازی رسید: پرداختن به داستان‌های حاشیه‌ای و جزئیات جانبی برای بیان غیرمستقیم داستان اصلی. او در این سریال داستان شوذب، یکی از یاران امام علی را نقل می‌کند که پس از او در زمان امویان خزانه‌دار کوفه شده است. کار اصلی میرباقری در اینجا ترسیم شک و یقین شوذب در مقوله ایمان است که به صورت موازی با دغدغه عشقی او میان یک دختر مسیحی و یک دختر یهودی نشان داده شده است. زمان داستان در بحبوحه واقعه کربلا می‌گذرد و میرباقری به زیبایی این واقعه را از داستان حذف کرد و صرفاً به حواشی آن پرداخت. علاقه میرباقری به ساخت سریال سلمان فارسی نیز بیانگر همین موضوع است که دوست دارد با همین استراتژی اقدام به تصویر کشیدن زمان پیامبر کند. با فراهم نشدن امکان ساخت این سریال، این بار میرباقری به سراغ داستان پرچالش دیگری رفته است، مختارنامه.

به تصویر در آوردن قیام مختار این اجازه را به میرباقری می‌دهد تا بدون محدودیت‌های معمول مانند نشان ندادن چهره امام‌های معصوم، به داستان کربلا بپردازد. داستان مختار از زمان حکومت امام حسن شروع می‌شود و سپس با یک پرش زمانی بسیار مناسب به بهانه در زندان بودن مختار، از واقعه اصلی می‌گذرد و به وقایع پس از عاشورا می‌پردازد. حالا میرباقری زمینه لازم برای پرداخت دلخواه به گوشه‌هایی از واقعه کربلا را به صورت فلاش بک دارد. از سویی دیگر، دغدغه‌های شک و یقین او که در سریال معصومیت از دست رفته نشان داده شده بود این بار به صورت بسیار کامل‌تر مطرح می‌شود. این پیشرفت به دلیل دوگانگی‌هایی است که در شخصیت تاریخی مختار وجود دارد.

شخصیت مختار همواره در طول تاریخ مورد بحث بوده است. امام علی او را «کَیِّس» به معنی زیرک و با هوش نامیده است. بسیاری معتقدند او خونخواهی امام حسین را بهانه قرار داده تا به حکومت عراق برسد و بسیاری دیگر بر حقانیت هدف او صحه می‌گذراند تا حدی که گفته‌اند هیچ زن هاشمیه‌ای بعد از شهادت امام حسین موهایش را شانه و خضاب نکرد تا زمانی که مختار سر ابن زیاد را برای امام سجاد فرستاد. اما مورد دیگری که کمتر در این روزها مورد بحث قرار می‌گیرد این است که برخی معتقدند که مختار امامت، امام سجاد را قبول نداشته و محمد حنفیه، برادر ناتنی امام حسین را جانشین او می‌دانسته است. این تفکر تا حدی پیش رفته است که در برخی مراجع به اعتقاد مختار بر مهدویت محمد حنفیه اشاره شده است. این دوگانگی برداشت از شخصیت مختار به ظرافت در سریال گنجانده شده است. این سیاست میرباقری به صورت حاشیه‌ای و تکمیلی در شخصیت ابراهیم بن مالک اشتر نیز هویداست. ابراهیم که در واقعه کربلا به علت همین دغدغه‌ها حاضر نبوده است، به قصد جبران به قیام مختار می‌پیوندد و دلاوری‌های بسیای نیز در این راه انجام می‌دهد اما عملکرد او در زمان شکست مختار و مرگ او، هنوز مورد بحث است. برخی بر این باورند که در زمان جنگ مختار با مصعب‌ بن زبیر، ابراهیم در محاصره سپاه عبدالملک بن مروان بوده و نمی‌توانسته به او برسد اما بسیاری دیگر اعتقاد دارند که ابراهیم به مختار پشت کرده و به مصعب پیوسته است. مشاهده می‌شود که چالش دوگانگی در شخصیت ابراهیم نیز وجود دارد.

مهمترین نقطه قوت سریال مختارنامه، فیلمنامه آن است که به خوبی و ظرافت پرداخت شده است. متن گفتاری فیلم با دقت در خور ستایشی نگاشته شده است و جنبه‌های مختلف داستان از قبیل تاریخ، مذهب، حماسه و درام به خوبی در آن لحاظ شده است. توصیف دقیق شرایط موجود و ترسیم ارتباط میان شهرهای مختلف آن دوران مانند مکه، بصره، کوفه و دمشق توانسته است سردرگمی‌های مخاطب را در درک فضای قرن اول هجری از میان بردارد. از سوی دیگر، میرباقری این بار نیز (همانند سریال امام علی) توانسته است با حذف دیدگاه یک‌جانبه (سیاه و سفید)، به خوبی در همه شخصیت‌های داستان خود را به بیننده معرفی کند. در این سریال ویژگی‌های برجسته حتی مذموم‌ترین افراد نظیر ابن‌زیاد نیز (همانند عمروعاص در سریال امام علی) ترسیم شده است. این کار ارزش فیلمنامه را به شدت بالا برده است. استفاده از فلاش بک‌های متعدد به واقعه کربلا نیز از روش‌های خوب ایجاد فرم مناسب برای روایت محتوای آن است.

نقطه قوت بسیار مهم دیگر فیلمنامه این سریال، وجود یک قهرمان به سیاق فیلمنامه‌های کلاسیک در آن است. در سریال‌های قابل توجه سالهای اخیر، شخصیت‌های محوری یا مانند دکتر قریب دور از شمایل یک قهرمان بوده‌اند یا مانند شخصیت‌های کارهای فخیم‌زاده در رده ضدقهرمان به شمار رفته‌اند اما شخصیت مختار در این سریال دقیقاً در چارچوب تعریف یک قهرمان قرار می‌گیرد که روند داستان به او چهره‌ای نیمه اسطوره‌ای نیز می‌دهد. مختار نیز مانند بیشتر قهرمان‌های اسطوره‌ای مبارزه می‌کند، موفق می‌شود، سپس در انتها کشته می‌شود و  موفقیت او احساس لذت و رضایت در درون بیننده القا می‌کند.

معضل همیشگی فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی، روایات متعدد از یک حادثه است که سبب انتقادهای مختلفی به آنها می‌شود. مختارنامه نیز با این معضل دست به گریبان است. به عنوان نمونه این موضوع مطرح شده است که پسر عمر سعد به دست مختار کشته شده است اما در سریال این کار بوسیله مادرش جاریه (خواهر مختار) صورت گرفته است. شبهاتی از این دست در بسیاری از روایات تاریخی (مانند تولد پیامبر و شهادت دخترش) وجود دارد و بنابراین اشکالاتی از این دست همواره وجود خواهد داشت و این موارد نقطه ضعفی در سریال به شمار نخواهد رفت. نکته حائز اهمیت دیگر در فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی، نحوه اضافه نمودن بار درام به آن است که خود واقعه تاریخی ممکن است به تنهایی از آن بهره‌مند نباشد. این کار با پررنگ نمودن برخی شخصیت‌ها فرعی در داستان یا اضافه نمودن رویدادهای غیرواقعی به داستان اصلی انجام می‌شود. به عنوان نمونه در این سریال شخصیت کیان ایرانی بسیار پررنگ‌تر از آنچه در تاریخ وجود داشته است (شخصی با نام ابوعمره کیسان در سمت فرماندهی قوای کوفه)، تصویر شده است. البته نمی‌توان از برخی از اشتباهات نیز به راحتی گذشت. طبق مستندات تاریخی مختار در حدود یک سال از عبدالله بن زبیر (رضا کیانیان) و در حدود 15 سال از محمد حنفیه (محمدرضا شریفی‌نیا) مسن‌تر است که در چهره‌پردازی‌های سریال این نکته مورد غفلت قرار گرفته است.

بازی‌های خوب و روان بازیگران این مجموعه از دیگر نقاط قوت آن است. از یک سو بازی افراد با تجربه‌ای مانند رضا کیانیان، فریبرز عرب‌نیا و فرهاد اصلانی، ستونهای محکمی برای بازی‌های دیگر شکل می‌دهد و از سویی دیگر بازی‌های به شدت کارگردانی شده سایر بازیگران، ظاهر این بنا را شکل می‌دهد. به جز بازی رضا رویگری که بیشتر به نظر می‌رسد اسیر شخصیت ایرانی داستان شده است، بقیه بازی‌ها قابل ستایشند. برای نشان دادن قدرت کار کافی است به بازی نسرین مقانلو در نقش ناریه دقت شود. در بسیاری از سکانس‌های حضور او، بیننده به صورت ناخودآگاه عکس‌العملی در برابر کج‌رفتاری‌های او نشان می‌دهد که به وضوح بیانگر شخصیت پردازی مناسب و بازی خوب بازیگر است. حضور ژالو علو، با آن صدای ماندگار و ابهت ذاتی شخصیت در نقش مادر مختار بهترین انتخاب بازیگر این مجموعه است.

نکته‌ای دیگر که فراتر از متن سریال است، ایجاد یک سایت (به قول فرهنگستان تارنما) بسیار مفصل در مورد این سریال است. علاوه بر عکس‌ها، توضیحات و خاطرات سریال، بخش‌هایی برای بیان نظرات کاربران نیز در نظر گرفته شده است و مهم‌تر از همه بخش پاسخ به سوالات است که دست‌اندرکاران سریال با دقت و حوصله به پرسش‌های مختلفی که از سوی بینندگان مطرح شده است، پاسخ داده‌اند. در واقع با این کار یک سیستم پرسش و نقد آنلاین در زمان پخش سریال، به همراه پاسخ سازندگان وجود دارد.

و اما در انتها بهتر است به نکته‌ای اشاره شود که از همان ابتدای کار معلوم بود که بحث آن بین افراد جامعه باز خواهد شد. ایرانیان باستان اعراب را به چشم قومی غیرمتمدن می‌دیدند که هیچگاه آنان را در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی به حساب نمی‌آوردند. پس از قدرت گرفتن اعراب در بدو اسلام و شکست ایرانیان، این بار نوبت اعراب بود که تمام واپس‌زدگی‌های گذشته را جبران کنند و خود را نژاد برتر بنامند و ایرانیان را موالی خود قرار دهند. بحث عرب و عجم که از آن زمان آغاز شد به خاطر مسلمان شدن ایرانیان تا زمان حاضر هم ادامه یافته است. بحث نام خلیج فارس و اطلاق عنوان ام‌القرای جهان اسلام در واقع شکل پیشرفته و امروزی این اختلافات است. این بحث در سریال نیز به همین صورت نمود یافته است و موجب اعتراض بسیاری از افراد جامعه شده است تا جایی که در برخی مواقع سریال را توهین به نژاد ایرانی تلقی کرده‌اند. در پاسخ به این گروه باید عنوان شود که پیش از همه باید توجه نمود که داستان این سریال در مورد یک قهرمان عرب است. بنابراین طبیعی است که عقاید و رفتارهای این شخص (که البته بر حسب واقعیات تاریخی نیز هست) در نمایش وجود داشته باشد. به عنوان نمونه در بسیاری از فیلم‌هایی که در مورد جنگ جهانی دوم ساخته شده است، نظامیان آلمانی به صورت منفی و نظامیان انگلیسی به صورت مثبت تصویر شده‌اند اما از سویی دیگر در فیلم‌هایی مانند گاندی (که اتفاقاً در همان زمان می‌گرد)، نظامیان انگلیسی شخصیت‌های منفی داستان هستند. این نکته از این جهت مورد اشاره قرار گرفته که نشان داده شود با استناد به یک فیلم یا سریال نمی‌توان تمام تاریخ را تفسیر کرد و این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که اگر در سریال مختارنامه، ایرانیان به صورت زیردست و غلام نشان داده شده‌اند، یعنی تمام ایرانیان در آن دوره این گونه بوده‌اند؛ هرچند که با کمی دقت می‌توان متوجه شد که این اتفاق نیفتاده است و صرفاً از آن جهت که سریال در مورد یک عرب است، توجه به اعراب در آن بیشتر به چشم می‌آید.

لینک      نظرات ()      

مرز پرگهر یا جبر جغرافیایی؟ نویسنده: امید جهانیان - شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

ایران کشوری است با قدمت چندین هزارساله و تمدنی قدیمی که همه تاریخ‌نگاران بر صحت این ادعا، اجماع نظر دارند. بشر اولیه مجبور بود برای زندگی خود دنبال مکان‌هایی باشد که دسترسی به آب و غذا برایش آسان باشد و بتواند در برابر حملات حیوانات وحشی و سایر قبایل از خود محافظت کند. منطقه‌ای که اکنون ایران نامیده می‌شود، تا حد مناسبی از این شرایط برخوردار بود. بنابراین بسیاری از انسان‌های نخستین به این منطقه کوچ کرده‌اند که جد اعلای ایرانیان را تشکیل می‌دهند.

این گروه از انسان‌ها جزء کسانی بودند که نخستین نشانه‌های تمدن (شهرنشینی) را بوجود آوردند و نخستین امپراطوری جهان، توسط ایشان بنا نهاده شد. قدرت بی حد و حصر این گروه سبب شد تا هنوز هم پادشاهان نام‌آور آنان مانند کوروش، داریوش و خشایار، عنوان‌های برجسته‌ای در تاریخ داشته باشند.

نکته جالب و قابل توجه در این دوره این است که ایرانیان بر خلاف یونانیان علاقه خاصی به تاریخ‌نگاری و ثبت وقایع نداشته‌اند. اگر یونان تاریخ‌نگار بزرگی چون هرودوت داشته است، هیچگاه یک تاریخ‌نگار بزرگ ایرانی وجود نداشته است. قسمت اعظم تاریخ آن دوره ایران، مدیون تاریخ‌نگاران خارجی بوده که البته هیچگاه نوشتارهای خود را خالی از غرض و عداوت نمی‌نگاشتند. سنگ‌نوشته‌های معدودی از ایرانیان در آن دوره به جای مانده است و تنها پادشاهی که تا حدی به ثبت پیروزی‌های خود اقدام کرد، داریوش بود. هم اکنون که بحث الواح گلی ایرانی موجود در دانشگاه شیکاگو مطرح است، بهتر است به این نکته اشاره شود که یکی از مزایای بسیار مهم این الواح (بنا بر قول اساتید غیر ایرانی دانشگاه شیکاگو) این است که می‌توان به مطالعه تاریخ ایران از دیدگاه خود ایرانیان پرداخت و البته هنوز پس از گذشت بیش از پنجاه سال اقدامات کاملی در این زمینه انجام نشده است.

افتخارات ایران در این دوره بسیار زیاد است. شاید ذکر این نکته جالب باشد که پس از فتح مصر توسط هخامنشیان (کمبوجیه)، مصریان پادشاهان ایرانی را به عنوان فرعون خود می‌شناختند. سلسه بیست و هفتم فرعون‌ها، پادشاهان ایرانی هستند.

این قدرت با شکست از اسکندر افول یافت تا دوباره با ایجاد سلسله ساسانیان، شکوه خود را باز یابد. شکوه ساسانیان نیز با شکست از اعراب مسلمان پایان یافت. از این زمان، تاریخ ایران وارد مرحله کاملاً متفاوتی شد. تا سالهای زیادی، اداره ایران عملاً تحت نظر خلفای اسلامی بود و سپس حکومت‌های متعدد ملوک الطوایفی شروع به شکل گرفتن کرد. در این دوران بی‌ثباتی و عدم اقتدار، افتخارات جدیدی در ایران ظهور کرد. ایرانیان که تا قبل از آن یونان را فقط به چشم یک رقیب می‌دیدند، با جنبه جدیدی از آنان آشنا شدند: علم و فلسفه. ترجمه آثار فاخر اولیه یونانیان، سبب شد تا جمعیت تازه مسلمان شده ایران در علوم مختلف سرآمد جهانیان شود و ستون‌های علم مدرن را پایه‌ریزی کند. ستون‌های بنایی که بعداً در تکمیل آن ناتوان شد و این بنا به دست اروپایی‌هایی افتاد که از چنگال تسلط کلیسا خارج شده بود.

سابقه حمله اعراب نشان می‌دهد که ایشان بسیاری از پارامترهای فرهنگی خود نظیر زبان عربی، مراسم مذهبی و ... را بر سرزمین‌های فتح شده، دیکته می‌کردند. شاید جالب‌ترین نمونه در این زمینه، کشور مصر باشد که پس از فتح توسط اعراب، به کلی سابقه چندین هزارساله خود را فراموش کرد و هم‌اکنون مصریان خود را عرب می‌شمارند. ایران نیز از این قاعده مستثنی نبود، اما فرهنگ غنی آن سبب شد، تا به عنوان یک تأثیر پذیرنده صرف نباشد و خود تأثیر بسیار زیادی بر فرهنگ اعراب داشته باشد. پایتخت ایران در زمان شکست از اعراب، تیسفون بوده است که در حال حاضر جزء کشور عرب عراق است. روند تلفیق فرهنگ ایرانی و عرب تا آنجا پیش رفته بود که ابوعلی سینا (یکی از بزرگترین دانشمندان همه تاریخ)، کتابهای خود را در همدان (شهر باستانی ایرانیان، هگمتانه) به زبان عربی می‌نوشت.

پس از این دوره، شکوه گذشته ایران با سلطنت صفویان بازگشت. دوباره لقب «کبیر» به یکی از پادشاهان ایران اطلاق شد. البته این بار حکومت پادشاهی ایران، یک حکومت مذهبی بود. این دوره شکوه (پس از کمی افول) با زمامداری نادرشاه ادامه یافت. کریم‌خان زند نیز هیچگاه خود را شاه ننامید و سپس نوبت به دوره سراشیبی قاجاریه رسید. در این دوران فاصله علمی و فرهنگی ایران با ممالک پیشرفته به شدت زیاد شد. ضعف‌های فنی سبب شکست‌های پی‌در‌پی ایرانیان در جنگ‌ها بود. زمانی که اولین مترو در لندن ساخته می‌شد، پادشاهان ایران هنوز در فکر توسعه حرمسرا بودند. با بروز جنگ جهانی اول، ناگهان پای ایران به مناسبات بین‌المللی باز شد. کشف نفت در ایران و موقعیت استراتژیک آن جهت کمک به قوای روسی علت این امر بود.

پس از این دوران بود که عصر پهلوی در ایران آغاز شد. دیدگاه پهلوی از همان ابتدا، کم کردن این فاصله و بازگرداندن ایران به روزهای اوج گذشته بود. مهمترین کاری هم که می‌شد در این زمینه انجام داد یادآوری شکوه گذشته ایران بود. به سرعت کتابهای متعددی در خصوص هخامنشیان و ساسانیان چاپ شد. نام کشور از پرشیا به ایران تغییر داده شد. لباس‌های عصر قجر به زور عوض شد. کشف حجاب آغاز شد. تاجگذاری جدید انجام شد. جشنهای دوهزار و پانصد ساله برگزار شد. تقویم ایران عوض شد و هزاران کار فرهنگی و غیرفرهنگی دیگر به اجرا درآمد.

مشکل اساسی فرهنگ ما دقیقاً از همین مقطع آغاز شد. حکومت پهلوی برای از بین بردن دیدگاه‌های خشک مذهبی زمان قاجار دست به ملی‌پرستی افراطی زد. همانگونه که تمامیت‌خواه‌های آلمانی در کشور مغلوبشان این کار را کردند. سپس با وقوع انقلاب اسلامی، بسیاری از نظریه پردازان برای از بین بردن این دیدگاه ملی‌پرستی افراطی، مقابله به مثل کردند و مذهبی‌گرایی افراطی را در دستور کار قرار دادند. حذف عید نوروز، توهین به برگزارکنندگان چهارشنبه سوری، بی‌اعتبار جلوه دادن شاهنامه و بسیاری موارد دیگر از جمله کارهایی است که انجام شد. حتی اگر عده‌ای دلسوز نبودند احتمالاً امروز از چند تا ستون باقیمانده تخت جمشید هم خبری نبود.

امروز، دوباره این روند ادامه پیدا کرده است. بسیاری از افراد به ویژه قشر جوان جامعه، از  این دین‌زدگی افراطی خسته شده‌ و به ملی‌گرایی بدون منطق روی آورده‌اند. امروز، حتی قدم‌ها را از زمان پهلوی هم فراتر گذاشته‌اند و جشن‌هایی مانند سپندارمذگان را هم یافته و آن را قدر می‌نهند.

این مقدمه بسیار طولانی و مفصل برای این نوشته شده است که اولاً نشان دهد من (به عنوان نویسنده این متن) از حداقل اطلاعات لازم در خصوص تاریخ درخشان سرزمین خود آگاه هستم و دلیل اصلی نوشتن این مطلب، دردی است که از این رفتارها در سینه دارم. هدف این کار تغییر طرز تفکر مردم نیست، صرفاً می‌خواهم با طرح چند سوال، که پاسخ به آنها نیاز به کمی تحقیق و مطالعه دارد، اندکی بر بعضی باورهای سخت، تردید بیندازم:

·        پدیده ولنتاین، از فرهنگ غربی به کشور ما وارد شده است. داستان مشخص و مستندی هم دارد. بسیاری از جوانان کشور دوست دارند که این روز را همانند همتایان خارجی خود جشن بگیرند. در سالهای اخیر، ناگهان مقوله‌ای با نام سپندارمذگان به عنوان جد اعلای ولنتاین کشف شد. حالا بسیاری سپندارمذگان را جشن می‌گیرند با همان عادات خارجی‌ها شامل شکلات، عروسک و کاغد کادوهای قرمز و ... آیا یک بار اندیشیده‌ایم که ایرانیان باستان سپندارمذگان را چگونه جشن می‌گرفته‌اند؟ آیا تا کنون فکر کرده‌ایم که تغییر زمان سپندارمذگان از 5 اسفند به 29 بهمن (برای نزدیکتر شدن به تاریخ ولنتاین) تحریف فرهنگ ایرانی به شمار می‌رود؟

·        ایرانیان امروزه، با افتخار و احساس مالکیت، همه فرهنگ و تاریخ مردم تاجیکستان، ازبکستان، افغانستان و حتی ترکیه را متعلق به خود می‌دانند. هیچگاه فکر کرده‌ایم که هویت واقعی مردم این مناطق چه می‌شود؟ حال که برای خود کشور مستقلی شده‌اند چرا باید تمام افتخارات تاریخی خود را تقدیم ایران کنند؟ فقط به این علت که روزی در مرزهای ایران قرار داشته‌اند؟ نمونه بسیار مناسب برای این موضوع رودکی است. رودکی را پدر شعر فارسی دانسته‌اند. او تمام مراحل زندگی‌اش را در کشور تاجیکستان گذرانده است. به نظر شما تاجیک‌های امروز حق تصاحب افتخارات گذشته او را ندارند؟

·        مولوی یکی از شناخته شده‌ترین چهره‌های عرفانی تاریخ است. او در بلخ (که البته جزء ایران آن دوران بود) به دنیا آمد سپس با عبور از ایران امروزی به مکه رفت و از آنجا به شام و قونیه عازم شد. برخی معتقدند که منطقه سکونت او در زمان سرودن مثنوی، جزء نواحی روم تلقی می‌شده و لقب رومی نیز به همین دلیل به او اطلاق شده است. این نقاط هم اکنون جزء ایران نیست پس با چه منطقی مولوی ایرانی محسوب می‌شود، این که او به زبان فارسی شعر گفته و این که این سرزمین‌ها در آن زمان متعلق به ایران بوده است؟ این دلایل می‌تواند منطقی باشد اما تا کنون فکر کرده‌ایم که با این دلایل، اعراب می‌توانند بسیاری از دانشمندان ایرانی قرون اولیه هجری مانند ابو علی سینا را متعلق به خود بدانند؟

·        مردم ایران به شدت اعتقاد دارند که اعراب موجوداتی کثیف و  بی فرهنگ بوده‌اند. لقب «سوسمارخور» شاید بتواند به وضوح این احساس را متجسم کند. آیا همین اعراب در زمان جنگ‌های قادسیه و نهاوند (که حتی تا آن زمان موجودی به نام فیل را ندیده بودند) حکومت فخیمه ساسانی را در ایران شکست ندادند؟ ایران که تا آن زمان به سپاه عظیم و نیروهای جنگاور و فناوری‌های جنگی شهرت داشت، چرا از این گروه اعراب بیابانگرد شکست خورد؟

·        نادرشاه افشار همواره برای ایرانیان پادشاهی بزرگ و مقتدر به حساب می‌آید. فتح هندوستان از افتخارات این جهانگشای بزرگ است. اما آیا تا کنون به کتب تاریخی هندی نگاهی انداخته‌ایم تا ببینیم نظراتشان راجع به نادر شاه افشار چیست و چرا او را پادشاهی خونریز و مستبد می‌دانند؟ خوب است به هر دو طرف ماجرا نگاه شود. الماس‌های کوه نور و دریای نور از جمله مشهورترین جواهرات تاریخ به شمار می‌روند. دریای نور هم اکنون در ایران است و کوه نور (که زمانی بزرگترین الماس جهان بود) در برج لندن نگهداری می‌شود. ادعاهای فراوانی از طرف ایرانیان وجود دارد که این الماس باید به ایران بازگردد. آیا می‌دانید که محل کشف این الماس‌ها، هندوستان بوده و نادرشاه به هنگام فتح هند، آنها را غنیمت گرفته (دزدیده) است؟ به نظر شما اگر هم‌اکنون کشور هندوستان اداعای مالکیت آنها را داشته باشد، حرفی به گزافه زده است؟

·        شاهنامه از افتخارات بی‌بدیل ایران است و بدون شک، یکی از برترین حماسه‌سرایی‌های تاریخ جهان به شمار می‌رود. ایرانیان همیشه توقع دارند که تمام دنیا این اثر را به خوبی بشناسند و از آن قدردانی کنند. این امر به نوبه خود بسیار پسندیده است. اما آیا خود انتظاری که از دیگران داریم را انجام می‌دهیم؟ آیا می‌دانیم بیش از پنجاه حماسه‌سرایی مختلف ملی در کشورهای دنیا وجود دارد که بسیاری از آنها از لحاظ ارزش ادبی هم‌سنگ شاهنامه به شمار می‌روند؟ چند تا از این حماسه‌ها را هم‌اکنون به یاد می آوریم؟

·        یکی از پادشاهان هخامنشی دعا کرده است که خدایا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ حفظ کن. جمله بسیار زیبایی است اما آیا نمی‌توان این طور نتیجه‌گیری کرد که این سه مشکل در آن زمان تا حدی وجود داشته است که پادشاه بزرگ ما برای دفع آن دست به دعا شده است؟ اگر این طور باشد، مشکل دروغگویی ما ایرانی‌ها، منشأ دوهزار و پانصد ساله دارد.

·        ایران، مهد هنرهای بسیاری مانند معماری، رقص، شعر بوده است. اما باید بپذیریم سابقه رمان نویسی در ایران به هیچ عنوان قابل مقایسه با کشورهای غربی نیست یا ایرانیان هیچگاه در هنر نمایش، پیشگام نبوده‌اند. بحث در این موارد بسیار زیاد است اما آیا تا کنون هیچ‌وقت به عمق خودخواهی جمله «هنر نزد ایرانیان است و بس» فکر کرده‌ایم؟ به این قید «بس» در انتهای مصراع بیشتر دقت کنید.

·        خوشبختانه شخصیتی مانند ابوعلی سینا علاوه بر ایران در جهان نیز شناخته شده است. اما اگر از ما پرسیده شود که ایشان چه کارهای شاخصی داشته‌اند که اینقدر در دنیا مشهور هستند (تا حدی که لباس فارغ‌التحصیلی دانشگاه‌های خارجی را نشأت گرفته از لباس او می‌دانند) چه پاسخی داریم؟ فقط یاد گرفته‌ایم که به یک اسم خاص تعصب داشته باشیم؟ فکر می‌کنید چند نفر از ایرانیان نام ابوالوفا بوزجانی را شنیده‌اند؟ یکی از دهانه‌های کره ماه به اسم اوست. هیچ وقت این زحمت را به خود داده‌ایم که مطالعه‌ای در این زمینه داشته باشیم به جای این که فقط به دوهزارو پانصد سال تمدن خود بنازیم؟

·        خیلی از صاحب‌نطران بر این باورند که حکومت پهلوی برای پر و پیمان نشان دادن سابقه ایران، بسیاری از وقایع دوره هخامنشیان و ساسانیان را به صورت خودساخته و خیالپردازانه وارد تاریخ کرده است. دکتر منوچهر اقبال (که امیدوارم او را بشناسید) از این افراد بود. به نظر شما آیا چنین تحقیقی لازم نیست با دقت پیگیری شود تا دچار توهم خودفریبی نشویم؟

·        بسیاری از ایرانیان دوست داشته‌اند، رابطه‌ای بین فرهنگ باستانی ایران و فرهنگ مذهبی اسلامی ایجاد کنند تا بتوانند افراد بیشتری را حول این دو مقوله متمرکز کنند. به عنوان نمونه می‌توان به دعای تحویل سال اشاره کرد. از نمونه‌های دیگر نسبت دادن ذوالقرنین قرآن به کوروش است که اندیشمندان بزرگی چون علامه طباطایی نیز به آن قائل بوده‌اند. اما آیا می‌دانیم که ابوعلی سینا اعتقاد داشت که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است؟

·        ما همواره از اسکندر و چنگیز به عنوان افراد ستمگر و خونخوار یاد می‌کنیم که فرهنگ ایران را با خاک یکسان کرده و آثار ارزشمند آن را نابود کرده‌اند. آیا تا کنون نوشته‌های شرقیان در خصوص چنگیز و غربیان در خصوص اسکندر را مطالعه کرده‌ایم؟ آیا می‌دانید ایشان، از این دو نفر به عنوان قهرمانان خود یاد کرده و بسیار آنان را می‌ستایند، همانگونه که ما در خصوص پادشاهان جهانگیر خود رفتار می‌کنیم. این تناقض قابل بررسی نیست؟

·        آیا می‌دانیم بسیاری از تاریخ‌نگاران خارجی و حتی ایرانی بر این باورند که اسکندر انسانی درستکار بوده، ولی چون به ایران حمله کرده، زرتشتی‌ها از او چنین شخصیت منفی و نادرستی را برای ما ساخته‌اند. ایشان اعتقاد دارند که اسکندر به گسترش و توسعه علم و دانش در ایران و هـمه جهانـی که تحت سلطنت درخشـان وی بوده، پرداخته و هدف پاک و مقدس وی، زدودن خرافه پرستی از همه دنیا بوده؛ و اگر ایران پیش از اسلام، دانشمندی داشته، این از الطاف وخدمات فرهنگی اسکندر کبیر بوده است. ستم پادشاهان هخامنشی سبب حمله تدافعی اسکندر به ایران بوده و از آن به عنوان درسی تاریخی برای زیاده طلبان یاد می‌شود و جالب این‌که ثابت می‌کنند کتابسوزی ایران، تنها یک شایعه و دروغ بزرگ تاریخی بوده، و اصلاً ایران این اندازه کتاب نداشته است و آن کتاب‌های اندک را هم خود موبدها و زرتشتیان آتش زده‌اند تا مطالب خرافی و سبک آنها، مایۀ آبـروریـزی نزد یونانیان (در حمله اسکندر) و مسلمانان (در حمله اعراب) نباشد و آنگاه زرتشتی‌ها ادعا کرده‌اند که ما اهل دانش بوده‌ایـم واسکندر و بعد از او عرب‌ها ، کتاب‌های ما را سوزانده، یا دزدیده‌اند و با خود برده‌اند.

·        ما از یک سو به شدت اعتقاد داریم که تورات (عهد عتیق) تحریف شده است و از سوی دیگر، قسمت‌هایی از آن که به نفع ماست را علم می‌کنیم. مهربانی کوروش با یهودیان داستان معروفی است و این که آنها را از یوغ اسارت آزاد کرد و اجازه داد به دین خودشان باشند. اما آیا می‌دانیم که یهودیان منطقه بابل پس از این واقعه سه مرتبه بر علیه کوروش قیام کرده‌اند؟ به نظر شما چرا باید بر علیه یک حاکم مهربان و فهمیده قیام کرد؟

·        بسیاری از ما، وقتی برخی افراد عادی آمریکایی به پرسش خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی که از آنها می‌پرسید آیا می‌دانید ایران یا عراق در کجای دنیا قرار دارد، پاسخ اشتباه می‌دادند، خندیدیم. چند نفر از ما در این روزها که بحث ریاست جمهوری کشور ساحل عاج در صدر اخبار است به صورت دقیق می‌دانیم این کشور در کجای آفریقا قرار گرفته است؟ نام جزایر قناری که حتماً به گوشمان خورده است یا حتی هاوایی، به عنوان تفرجگاه‌های معروف دنیا. اینها دقیقاً کجای نقشه جغرافیا قرار دارند؟

·        چند بار نامه‌های الکترونیکی با مضامینی نظیر «ایرانی‌های موفق در جهان» دریافت کرده‌ایم که مثلاً به چند دکتر و مهندس ایرانی در ناسا اشاره می‌کرد و نتیجه می‌گرفت ایرانی‌های با استعدادترین مردم دنیا هستند؟ فکر می‌کنیم سازمانی مثل ناسا چند نفر دکتر و مهندس دارد؟ اصل لانه کبوتر را هم اگر در نظر بگیریم به راحتی می‌توانیم کشوری را پیدا ‌کنیم که تعداد افرادش موفقش بیشتر از ایران باشد.

 

سوال‌های بسیاری از این قبیل می‌تواند مطرح شود که فکر کردن در مورد آنها، می‌تواند پایه بسیاری از تعصب‌های بی‌مورد را سست کند. یک عادت تاریخی در ایرانیان وجود دارد که دوست داریم همه به ما توجه کنند و از همه چیز اطلاع داشته باشند اما هیچگاه به خود زحمت کسب اطلاعات بقیه مناطق این کره خاکی را نمی‌دهیم. شاید بسیاری از مواردی که با تعصب و افتخار از آنها یاد می‌کنیم در گوشه دیگری از دنیا به شکل بهتر و کامل‌تری برای یک قبیله و جامعه دیگر هم وجود داشته باشد.

من هم کوروش را به عنوان یک انسان بزرگ دوست دارم، اما هیچگاه نمی‌خواهم با تعصب کورکورانه از این موضوع به عنوان سند افتخار خودم یاد کنم، همچنین از ابوعلی سینا و یا سایر بزرگان این مرز و بوم. بزرگی و افتخار به این است که بتوانیم اندکی مثل آنها باشیم و راه افتخاری که آنها برای بشریت (نه فقط مملکت ایران) پیوده‌اند، اندکی ادامه دهیم.

من هیچ‌گاه نتواسته‌ام درک کنم که برخی با افتخار از این مشاهیر ایرانی یاد می‌کنند و از سوی دیگر زیر لب زمزمه می‌کنند :«این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی»

 

لینک      نظرات ()      

دلم برای تنهایی ترمه می‌سوزد نویسنده: امید جهانیان - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

درباره فیلم جدایی نادر از سیمین، نقدها و نوشته‌های بسیاری ارائه شده است که قریب به اتفاق آنها، نظرات مثبت بوده و برخی نیز، آن را در حد شاهکار دانسته‌اند. نظر شخصی من این است که در این برهه زمانی، این فیلم از تمامی زوایای ممکن مورد بررسی کامل قرار گرفته است و نقدهای مفصل‌تر باید بعد از گذشت زمان مطرح شود تا فیلم قدری بیشتر دیده شود و تعصبات اولیه از بین برود.

هنگامی که اولین بار  شهر زیبا را دیدم بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم. دغدغه انتهایی اعلاء در فیلم بین انتخاب آن دختر معلول یا ترانه علیدوستی با در نظر گرفتن آزادی یا اعدام دوستش بسیار بکر به نظر می‌رسید. اما حالا که دوباره به این فیلم نگاه می‌کنم، ضعف اوج و فرود داستان در مقابل آثار بعدی فرهادی به شدت نمایان شده است. بنابراین بهتر است که بحث تکراری انجام نشود و نقد مفصل جدایی نادر از سیمین بماند برای بعد.

 

اما هدف اصلی این نوشتار، صرفاً تأکید بر برخی از مهمترین مواردی است که بازیگران فیلم در پرونده یک فیلم شماره 424 ماهنامه سینمایی فیلم گفته‌اند. مرور این نکته‌ها نشان می‌دهد که جدایی نادر از سیمین برای ماندگاری در تاریخ سینمای ایران و حتی جهان چیزی کم ندارد. جهان را برای این گفته‌ام که امیدوارم این فیلم نماینده ایران در اسکار بعد باشد.

 

ساره بیات

آقای فرهادی اصلاً دوست نداشت ساره بیات (بازیگر) را ببیند. از روزی که وارد پروژه شدم به طور کامل لباس، کفش، کیف، ... و همه وسایل شخصی‌ام را کنار گذاشتم. زمان تمرین‌ها کمتر از ماشین شخصی‌ام استفاده می‌کردم و بیشتر با مترو و یا اتوبوس رفت و آمد می‌کردم. حتی اغلب با چادر و مقنعه سر تمرین حاضر می‌شدم.

پیمان معادی

من آنجا یک لحظه به خودم آمدم و دیدم ذهنم درگیر این است که اگر من در این موقعیت بودم چه کار می‌کردم. سریع به خودم گفتم که مطمئنم می‌رفتم فوراً به قاضی می‌گفتم آقا، بگذار بچه‌ام مادرش را انتخاب کند ولی نمی‌گذاشتم این تردید وحشتناک و کشنده را تجربه کند.

بابک رحیمی

آقای کیارستمی گاهی یک سال می‌گردد تا کسی را پیدا کند که به خودی خود به شخصیت داستان نزدیک باشد و بعد با کمی تصحیح او را جلوی دوربین می‌برد ... اما آقای فرهادی همان یک سال را صرف تمرین با بازیگر می‌کند تا مانند خمیر، کم کم به شخصیت مورد نظرش تبدیل شود.

سارینا فرهادی

(در مورد پلان آخر) بعد که پلان تموم شد یهو همه چیز ریخت به هم. هر کس رفت یه طرفی، حال همه بد شدو اون‌جا واقعاً دلم برای تنهایی ترمه سوخت.

(بیست سی سال دیگه برگردی این فیلم رو ببینی چه احساسی به‌ت دست می‌ده؟) فکر می‌کنم خیلی غمگین بشم. دلم برای این سن و سالم تنگ بشه.

علی اصغر شهبازی

یادم نمی‌رود موقع گرفتن سکانس حمام، آقای کلاری و اقای فرهادی به شدت منقلب بودند. اقای کلاری که اصلاً نتوانستند ادامه دهند و فیلم‌برداری را قطع کردند. این سکانس چندین بار تکرار شد و آقای معادی ساعت‌ها در آن حمام به بدنم کیسه می‌کشید!

یکشنبه همین هفته دوستان ورزشی‌ام به خاطر این خرس نقره‌ای در پارک ملت برایم جشنی گرفته‌اند؛ آقای فرهادی هم با گرمکن‌اش می‌آید.

نیما عباس‌پور (منتقد)

هیچ‌گاه تصویر او [شهاب حسینی] را که پس از نمایش جدایی نادر از سیمین در سالن میلاد علی‌اصغر شهبازی را در آغوش گرفته بود از یاد نمی‌برم.

شهاب حسینی

فرهادی خیلی اهل اتود زدن پیش از فیلم‌برداری است. یک بار هم از ما خواست که جای یکدیگر بازی کنیم. پیمان حجت را بازی کرد و من نادر را بازی کردم.

وقتی [فرهادی] چیزی را برایت توضیح می‌دهد و داری نگاهش می‌کنی، می‌گویی کاش بتوانم همین‌طور که او می‌گوید بازی کنم، عین خودش.

 

این نکته‌ها به دقت شیوه فیلمسازی فرهادی را نشان می‌دهد. او دنیای فیلمش را به صورت کامل خلق می‌کند و سپس بخشی از آن را به بیننده نشان می‌دهد. همانطور که در زندگی عادی روی می‌دهد. همه ما، پدر و مادرمان را به خوبی می‌شناسیم، برخورد و عکس‌العمل‌های آنان در مقابل یکدیگر دیده و درک می‌کنیم اما هیچکدام مراسم عروسی آنها را ندیده‌ایم. این یعنی همواره بخشی از واقعیت‌ها، نمی‌تواند دیده شود. در هیچ سکانسی از درباره الی ...، صابر ابر و ترانه علیدوستی در کنار هم دیده نمی‌شوند اما در اتودهای پیش از فیلم، صحنه جر و بحث آنها در شب قبل از سفر الی نیز تمرین شده است. وقتی این واقعیت به صورت تصویر بر روی پرده نمی‌آید، نشان دهنده همان دیدگاه فرهادی است که همواره بخشی از واقعیت‌ها نباید دیده شود.

علاقه دیگر فرهادی که در تمام فیلم‌هایش (و حتی سریال در شهر) جاری است، مقوله حقیقت اخلاق است. بحث در این مورد، مجال مفصل‌تری را می‌طلبد که امیدوارم حاصل شود. برای توضیح موجز این نکته فقط به این جمله از فرهادی اشاره می‌کنم که گفته است: «تعریفی که در مناسبات جدید از اخلاق به وجود آمده دیگر بر اساس متر و معیارهای سنتی و عرفی نیست

لینک      نظرات ()      

یک روش خطرناک (دیوید کراننبرگ) نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

فیلم جدید دیوید کراننبرگ با نام یک روش خطرناک در جشنواره کن به نمایش گذاشته خواهد شد.

داستان:

داستان این فیلم که همچون تمامی آثار کارگردان خود لحنی معما گونه دارد از شب آغاز جنگ جهانی اول در اروپا شروع می شود. این فیلم که براساس نمایش‌نامه‌ای از «کریستوفر هامپتون» به نام «طول درمان» ساخته خواهد شد و باموضوع دوستی میان زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ به تصویر کشیده می‌شود.«کایرا نایتلی» نقش یک بیمار روانی را بازی خواهد کرد که گفته می‌شود الهام‌بخش بزرگ‌ترین کشفیات«زیگموند فروید» و «کارل گوستاو یانگ» بوده است. در این فیلم «مایکل فاسبندر» نقش «کارل گوستاو یونگ» و «ویگو مورتنسن» نقش «زیگموند فروید» را بر عهده دارند.

حاشیه:

کراننبرگ در باره این فیلم می گوید: مدت ها بود که به داستان زندگی فروید و یونگ علاقه مند شده بودم تاریخ به یافته‌های این دو پزشک در زمان روانشناسی و پزشکی بسیار مدیون است.فیلم من به این دستاورد های ارزشمند می پردازد.

«شیوه خطرناک» اولین فیلم «کراننبرگ» در سه سال اخیر خواهد بود.

کراننبرگ برنده خرس نقره‌ای جشنواره برلین که هم‌اکنون درحال ساخت فیلم «شیوه خطرناک» است و قصد دارد پس از آن دو اقتباس سینمایی از رمان‌های «جهان» نوشته «دون دلیلو» و «دایره ماتاریس» انجام دهد.همچنین «دیوید کراننبرگ» در نظر دارد برای پروژه فیلم آتی خود، با اقتباس از رمان «وقتی از میز بالا می‌رفت» نوشته «جاناتان لتم»، آن را به دنیای سینما بیاورد. فیلمی که «کراننبرگ» به دنبال ساخت آن است، داستان مردی است که زن مورد علاقه‌اش را در یک خلاء بدون شکل از دست می‌دهد.

لینک      نظرات ()      

تغییر اساسنامه نویسنده: امید جهانیان - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

بنا به توصیه یک دوست بسیار عزیز، از این پس نوشته‌های غیرسینمایی خودم را نیز روی این وبلاگ می‌گذارم که گفته‌اند:

« چرا اگر با خود اندیشه می‌داشتند هیچگاه تعصب نمی ورزیدند»

لینک      نظرات ()      

دنیای پرخاطره ترانه نویسنده: امید جهانیان - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

خیلی سخت بود که برای نوشتن این متن، زبان محاوره‌ای معمول رو انتخاب کنم یا زبان رسمی نوشتاری، اما بعد از کلی کلنجار رفتن دیدم برای نوشتن در مورد ترانه، باید زبان خودش رو استفاده کرد.

چند وقت پیش، تو یه روز عادی که پشت فرمون بودم تو این ترافیک لعنتی تهران و طبق روال عادی ضبط ماشین هم روشن بود تا صرفاً فضا پر شه، یه آلبوم جدید از خواننده‌ای که به خاطر یه آهنگش خیلی هم گل کرده بود در حال پخش بود. چند تا آهنگ که پخش شد احساس کردم یه چیز جالب تو این آهنگها خیلی نظر من رو به خودش جلب کرده، زدم از اول آلبوم  و این بار با دقت گوش کردم:

·        اشاره کن به ثانیه، به لحظه اومدنت، به عطر خوب بودنت، بوی تنت بوی تنت

·        بدون تو نمی‌میرم، فقط با مرگ درگیرم

·        گریه فقط کار منه، تو اشکاتو حروم نکن، به واژه‌ای نمی‌رسی، اینجوری پرس‌وجو نکن

·        چرا حس می‌کنم داری هوامو

·        دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

·        نرو که جز تو چاره به جز خود تو ندارم

آدم متخصصی در عرصه موسیقی نیستم که بگم تنظیم خوب بود، داینامیک صدای خواننده باید تقویت بشه یا چیزهایی از این دست، اما یه لذتی تو این ترانه‌ها (البته نه همه آهنگ‌های آلبوم) بود که یه فکر قدیمی رو بدجوری از  ته صندوقچه مغزم کشید بیرون و مجبور به نوشتن شدم.

آهنگ‌های این آلبوم داشت به من لذت می‌داد و خیلی وقت بود که منتظر اومدن یه آلبوم جدید نبودم. با این که یادم میاد با اولین بار شنیدن «گل و تگرگ» چقدر شاد شدم، ولی همون «سیاوش» هم بعد از یه مدت ما رو دلزده کرد از آلبومای جدیدش. همیشه فکر می‌کردم مگه ما چه گناهی کردیم که سی سال دیر متولد شدیم، والا موقعی که داشتیم عاشق می‌شدیم، یه دفعه «ابی» آلبوم «کوه یخ» رو بیرون می‌داد و «ستار» هم آلبوم «دلتنگی». یادم نمیره وقتی یکی از دوستان با گیتار مشغول خوندن «دو پنجره» بود، مامان یکی دیگه از بچه‌ها که اونجا بود با یه لبخند و یه حس غریب به اون گفت: «دنیا رو می‌بینی، این آهنگ مامانته، وقتی اون و بابات همدیگه رو می‌خواستن و بابا بزرگت مخالفت می‌کرد، این آهنگ تازه اومده بود و مامانت همش اونو گوش می‌کرد»، همه خندیدن و من به این فکر می‌کردم که چه حس خوبیه وقتی یکی از تاریخی‌ترین ترانه‌های ایران تازه از تنور دراومده بود، یکی باهاش خاطره داشته باشه.

خیلی وقته این فکر آزارم می‌ده که چرا فقط آهنگ‌های قدیمی خوبه و آهنگ‌های جدید اصلاً حال نمی‌ده. اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که قبلاً (دهه پنجاه شمسی و هفتاد میلادی) اونایی که ترانه کار می‌کردند با تمام علاقه واسه این کار وقت می‌ذاشتن و برای همین نتیجه کار خیلی خوب از کار در می‌اومد؛ خیلی بیراهه نرفته بودم و دنیای تمام حرفه‌ای خوانندگی و آهنگسازی در عصر حاضر واقعاً خیلی از آهنگ‌ها را نابود کرده. مثال هم کم نیست، فقط کافیه به عنوان نمونه به کارهای «ستار» یک نگاه دقیق‌تر بیندازیم تا ببینیم اون موقعی که تو اوج جوونی «همسفر» و «شام آخر» رو می‌خوند بهتر بوده یا الان که یه لقب استاد رو یدک می‌کشه و دکترای افتخاری موسیقی از دانشگاه فلان داره.

البته این دلیل، جامع نبود. علت دیگه میتونه به تغییر رفتار و طرز فکر فرد مربوط بشه. تو صورت ظاهری میشه برای این دلیل «داریوش» رو مثال زد که به قول «شایان» عزیز باید یه برنامه بذاریم دوباره معتادش کنیم تا برگرده به روزای اوج «یاور همیشه مؤمن» و «بوی گندم» به جای اینکه فریاد بزنه «یکی دوتا قلعه داره» و احساس کنه داره فعالیت سیاسی انجام می‌دهد که به نظر من از حداقل شعور لازم برای این لقب‌کشی برخوردار نیست. اینکه گفتم صورت ظاهری علتش اینه که به اعتقاد شخصی من، تو بسیاری از ترانه‌های خوب، خواننده فقط ویترین ظاهری است و عوض شدن تفکرات او، تأثیر خاصی بر روند کار نداره، برای همین باید مثال بهتر «شهیار قنبری» رو بزنم که تو اوج دهه پنجاه می‌نوشت «من نیازم تو رو هر روز دیدنه» و حالا برای «مهرداد آسمانی» می‌سراید «مردا اینور، زنا اونور»، واقعاً وقتی کسی که با «دو ماهی» ترانه نوین ایران را شکل داد به اینجا می‌رسد، نباید انتظار داشت که ترانه‌های جدید، ذره‌ای از لذت ترانه‌هی قدیم را به ما نچشاند.

تا اینجا، همه دلایل منطقی بود تا اینکه به نکته‌ای برخوردم که کلاً این نظریه را به هم ریخت. با بچه‌های نسل‌های بعد از خودم که حرف می‌زنم، می‌بینم که نظر متفاوتی با من دارند، به نظر آنها نه تنها ترانه‌های جدید، ضعیف‌تر نیست بلکه بسیار زیباتر از «مزخرفات» قدیمی است. دقیق‌تر که فکر کردم، دیدم شاید سلیقه‌ها عوض شده، اما این عوض شدن یعنی چه؟ باید به این فکر می‌کردم که اساساً چرا به ترانه گوش می‌دهیم.

برای خیلی از افراد غیرحرفه‌ای مثل من، گوش دادن به ترانه‌ها، محلی است که احساس دور و نزدیک خودم رو مرور کنم و شادی‌ها و غم‌های خودم رو بوسیله اونا دوباره زیر لب مزمزه کنم. حالا می‌تونم درک کنم که وقتی دوره نوجوانی من با ترس و لرز می‌گذشت و قرار گذاشتن، یک کار متحورانه بود و دیدار تصادفی بسیار لذت بخش، منطقی است که با «چشمای منتظر به پیچ جاده» کلی خاطره داشته باشم و یک نفر نوجوان این دوره زمونه که انواع و اقسام موبایل و اینترنت و وب‌کم و ... در اختیار داره، بیشتر با «رد تماس می‌کنی»، «کاسه کوزتو جمع کن»، «خوشمزه‌تری از کرانچی» و «دلو بلوتوث کن» حال می‌کنه. شاید حکم کلی دادن در این مورد یک کم بی‌انصافی باشه اما تعداد افرادی با این علایق اینقدر زیاد هست که بگویم طرز فکر نسل‌های بعد از من عوض شده است.

با همه این احوال، باید این طور بگم که ترانه باید «خاطره‌ساز» باشه تا بتونه خودشو تو دل آدم جا کنه، خاطره‌ساز شدن ترانه هم خیلی هنر می‌خواد. یه روز تو این مملکت یه نفری با خوندن «مرغ سحر» خاطره‌ساز شد، یه خاطره جمعی، اما هر چی جلوتر رفت، خاطره‌ها شخصی‌تر شد، هر چند هنوز هم ترانه‌هایی مثل «یار دبستانی» خاطره جمعی درست کرده‌اند (هر چند به این منظور ساخته نشده بود) اما این شخصی بودن ترانه خیلی مهمه.

یادم میاد تو روزای نوجوونی هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده بود، با نوار کاست به ترانه‌ها گوش می‌دادیم و مهمترین تجهیزات صوتی ما هم یک «رادیوضبط دوکاسته» بود برای ضبط آهنگ‌های دلخواه. اونایی که خیلی دوست داشتیم رو نوارای خوب (مکسل قرمز، سونی آبی و ...) ضبط می‌کردیم و اونایی که می‌دونستیم چند وقت دیگه باید پاک بشن روی نوارای ارزون‌تر. قیمت یک نوار کاست اون موقع از قیمت یه سی‌دی الان هم بیشتر بود. با اون نوار کاست یک ساعت ترانه داشتیم و الان با یه سی‌دی، یه فول آلبوم. و چقدر جمع کردن تمام آهنگ‌های یه خواننده سخت بود و داشتن فول آلبوم افتخار محسوب می‌شد. موقعی که اصطلاح «نوار مادر»، یکی از قله‌های آرزو بود. 

در این دوران که تازه دنیای ترانه رو کشف کرده بودم، هرچند وقت یکبار یکی از بچه‌ها می‌اومد و یه سوپرایز جدید رو می‌کرد. این جدید بودن به معنی تازه بودن نیست، بلکه به معنی کشف یه آهنگ یا یه آلبوم قدیمی بود که تا اون موقع نشنیده بودیم. چقدر لذت بخش بود کشف دوباره تمام ترانه‌ها گذشته. یک کم که بزرگتر شدیم، فاصله کشف این آثار لذت‌بخش زیاد شد اما هنوز هم یادم می‌آید که تو خونه اکباتان جمع می‌شدیم، من و ایمان و حسین، به ترتیب «روز برفی»، «باغ بارون‌زده» و «گل و تگرگ» گوش می‌دادیم.

اما حالا همه اون روزا گذشته، شاید من بزرگ شدم اما فکر نمی‌کنم دیگه «عارف»ی وجود داشته باشه که برای تورج بخونه «اونی که سه حرفه اسمش» و دیگه اون حس غریب حسین تکرار نمیشه وقتی «سیاوش» فریاد می‌زد «نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره»...

یعنی اینقدر بزرگ شدیم....

لینک      نظرات ()      

خرس طلایی برلین نویسنده: امید جهانیان - یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩

جدایی نادر از سیمین تمام جوایز اصلی جشنواره برلین را درو کرد. بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن و جایزه ویژه داوران مستقل.

http://www.berlinale.de/en/das_festival/preise_und_juries/preise_unabh_ngigen_jurys/index.html

منتظر اکران فیلم هستیم تا دوباره اصغر فرهادی مزه لذت سینما را به ما نشان دهد.

گوشه‌ای کوتاه از مراسم اهداء جایزه به اصغر فرهادی را هم می‌توانید از این لینک (مرجع: سایت سینمای ما) ببینید.

 

لینک      نظرات ()      

مرگ و دوشیزه نویسنده: امید جهانیان - چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

 

فیلم‌نامه مرگ و ودوشیزه که از نمایش‌نامه‌ای به همین نام از آریل دورفمان اقتباس شده است، ساختاری قوی و منسجم دارد. زن مشغول آماده کردن غذا و گوش دادن به رادیو است. خبری در خصوص تشکیل کمیته‌ای برای پیگیری جنایات و شکنجه‌های رژیم دیکاتوری سابق با ذکر نام رییس کمیته پخش می‌شود. توجه ویژه زن به این خبر، مخاطب را آماده می‌کند تا بین زن و وقایع ذکر شده، ارتباطی برقرار کند. برق می‌رود. ترسیدن زن می‌تواند صرفاً ناشی از شنیدن صدای رعد یا یادآوری گذشته وحشتناک باشد (ادامه آماده‌سازی مخاطب). زن سریع به سمت یک رادیوی دیگر که با باتری کار می‌کند، می‌دود تا بقیه اخبار را بشنود. در اینجا مخاطب مطمئن می‌شود که این خبر برای زن مهم است. حرکات عصبی زن، رفتن به زیر باران، کشیدن سیگار و برداشتن اسلحه با دیدن خودرویی که به خانه نزدیک می‌شود این موضوع را تأیید می‌کند. سپس اتفاق دیگری روی می‌دهد. با ورود شوهر و معرفی او (که نام خود را به راننده خودرو - دکتر- می‌گوید) مخاطب متوجه می‌شود که او رییس کمیته است. تا حد زیادی نتیجه‌گیری‌های گذشته از میان می‌رود و مخاطب می‌پندارد علت عکس‌العمل‌های زن، ناشی از شنیدن نام شوهرش از رادیو بوده است. مخاطب درون ذهن خود در حال تحلیل این مسأله است که گفتگوهای میان زن و شوهر او را دوباره به همان نتیجه‌گیری اول بر می‌گرداند. نویسنده با این شیوه، فکر مخاطب را در یک فرایند رفت و برگشتی (تاب خوردن) قرار می‌دهد. این فرایند در کل فیلم تکرار می‌شود. شوهر فکر می‌کند همه چیز را در مورد دوران زندانی بودن و شکنجه زن می‌داند اما بعداً می‌فهمد این طور نبوده است. زن در مورد رابطه شوهرش با یک زن دیگر در طول دوره اسارت او، اطلاعات جدیدی به دست می‌آورد. مخاطب در مورد دکتر، برداشت‌های متناوب از گناهکاری یا بیگناهی دارد و همچنین نگرانی از رسیدن نیروهای رییس جمهور در یک سوم انتهایی فیلم که هیچ‌گاه نمی‌رسند. این روند تعلیق بسیار زیرکانه در فیلم گنجانده شده است. از سوی دیگر، قطع شدن تلفن ناشی از رعد و برق برای مخاطب بسیار عادی به نظر می‌رسد. در طول فیلم هم چند بار شوهر گوشی را بر می‌دارد وصل شدن تلفن را چک کند تا زنگ ناگهانی تلفن، که نقش مهمی در پیشبرد داستان دارد، اصلاً برای مخاطب وصله ناجوی به حساب نیاید. همچنین، رادیوی باتری‌داری که در ابتدای فیلم برای مهم جلوه دادن اخبار به کار رفت، در میانه راه، برای پخش قطعه شوبرت و اثبات گناهکاری دکتر مورد استفاده قرار می‌گیرد تا نبودن برق (که به خوبی برای تاریک و روشن نشان دادن فضا از آن بهره گرفته شده است) خللی در آن ایجاد نکند و قطعه مرگ و دوشیزه که به خوبی عنوان فیلم را به صورت یک تابلو جلوی صورت مخاطب قرار می‌دهد.

لینک      نظرات ()      

شوق دیدن هامون روی پرده عریض نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

نامه‌ای خطاب به دوست دیرینه، یار غار

سلام جانور،

یادت می‌آید چند سال قبل، زنگ زدی و گفتی «مجله فیلم رو خوندی؟» و من بدون این که بپرسم کدام شماره و کدام قسمت، گفتم :«آره، کی برنامه بذاریم؟» مانی حقیقی فراخوان داده بود برای جمع کردن هامون‌بازهای جهان.

یادت می‌آید چند روز بعد نشستیم برای بار چندم هامون را دیدم و برایش نوشتیم «ما قبل از اینکه هامون‌باز بشیم، مهرجویی‌باز شدیم اون هم با پری... ما هنوز هامون رو روی پرده ندیدیم، تأثیری رو هم که روی جو روشنفکری اون سال‌ها گذاشته حس نکردیم؛ راستش ما سال 68 اصلاً فکر نداشتیم (نه که الآن داریم؟) که بخواد روشن باشه یا خاموش...»

یادت می‌آید که چند وقت بعد زنگ زدی و گفتی مانی تماس گرفته و بعد رسماً هامون‌باز شدیم.

یادت می‌آید که همین چند وقت پیش، وقتی خبر اکران فیلم را شنیدی، فقط گفتی «پایه‌ای؟» و حتی منتظر جواب هم نشدی.

بالاخره موفق شدیم، بالاخره توانستیم هامون را روی پرده ببینیم. شاد شدیم. اما می‌دانی فرقش با قدیم‌ها چه بود؟

-         این فیلم دیدن، مانند 14 سال پیش، در آن شب سرد و خلوت زمستانی نبود که با هم پری را دیدم و احساس کردیم لذتی جدید را در زندگی کشف کرده‌ایم.

-         این فیلم دیدن، مانند سالهای دبیرستان نبود که پس از دین هر فیلم، دنبال «پرونده یک فیلم» بگردیم، تا عطش ندانسته‌هایمان را سیراب کنیم.

-         دیگر اکثر کتابهای نشان داده شده در فیلم را خوانده‌ایم و لذت کشف یک کتاب تازه از بین رفته است.

-         هرچند کشف حضور کوتاه پانته‌آ بهرام این بار غافلگیرمان کرد اما هیچگاه به اندازه لذت کشف شاهزاده ابراهیم نرسید.

حسودی‌ام می‌شود به کسانی که فقط چند سال از ما بزرگترند. کاش سالهایی که با دیدن بانو، لیلا و درخت گلابی بر روی پرده، سینما را کشف می‌کردیم، هامون هم اکران می‌شد. کاش فقط چند سال بزرگتر بودیم.

لینک      نظرات ()      

تنها بودن یه کابوس شومه نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

به نقل از سایت سینمای ما - صوفیا نصرالهی (برگرفته از روزنامه تهران امروز)

http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-3689.html

 

خبر درگذشت هنرمندان خیلی ساده در مطبوعات درج می‌شود. فلان هنرمند در سن بهمان درگذشت. خبر درگذشت فرامرز فرازمند، تهیه‌کننده خوب سینمای ایران را هم به همین سادگی خواندیم. به سادگی همان خبری که سه سال پیش درباره«سنتوری»، درست چند روز پیش از اکرانش خواندیم: «سنتوری توقیف شد.»
نام فرازمند و داریوش مهرجویی با هم گره خورده است. او را به عنوان تهیه‌کننده چند تا از بهترین فیلم‌های مهرجویی می‌شناختیم. به کارنامه‌اش که نگاه می‌کنیم می‌بینیم چقدر خوب است که همه کارهای کارنامه کاری یک نفر قابل دفاع و ارزشمند باشد. کارنامه‌ای که با یکی از شاهکارهای مهرجویی، «لیلا» در سال 75 آغاز شد. «لیلا» تا این تاریخ احتمالا هنوز هم بهترین ملودرام ایرانی است. فیلمی که لیلا حاتمی را جاودانه کرد و هنوز هم بهترین بازی کارنامه‌اش است. فیلمی که کارنامه پربار استاد مهرجویی را پربارتر کرد اما کمتر کسی اسم فرازمند را در این فیلم به یاد می‌آورد در صورتی که اگر «لیلا»یی ساخته شد به همت فرامرز فرازمند و حمایت‌هایش بود. اگر یادمان نمی‌آید که تهیه‌کننده و مجری طرح «درخت گلابی» فرازمند بود مشکل هم از حافظه تاریخی پوسیده ماست و هم اینکه در سینمای ما تهیه‌کننده جدی گرفته نمی‌شود. در ذهن بیشتر مردم و متاسفانه حتی سینمادوستان تهیه‌کننده آدمی است با یک کیسه پول که خرج فیلم را می‌دهد و بیشتر از آنکه برای فیلم دل بسوزاند برای سرمایه‌اش نگران است. که به همین خاطر هم بیشتر جلوی پای کارگردان و گروه سنگ می‌اندازد. تهیه‌کننده متفکر در ذهنیت ایرانی جایگاهی ندارد. اشتباهی بس تاسف‌بار که گریبان خودمان و سینمایمان را می‌گیرد. اگر تهیه‌کنندگانی از جنس فرازمند که برای سینمای ایران دلسوز بودند و فیلم‌هایی ساختند که هم مردم را به سینماها کشاندند و هم در ذهن عشاق سینما سکانس به سکانس‌‌شان ماندگار شد، از بقیه متمایز می‌شدند و مورد تشویق و تحسین قرار می‌گرفتند وضعیت سینمایمان بهتر از امروز بود. کارگردان بزرگی مانند داریوش مهرجویی در کنار تهیه‌کننده فهیمی مانند فرازمند است که می‌تواند اثری چون «لیلا»، «درخت گلابی» یا «سنتوری» را خلق کند. حالا که فرامرز فرازمند را از دست داده‌ایم و سینمای ایران باید حسرت جای خالی یکی دیگر از دست‌اندرکاران‌اش را بخورد، لااقل بد نیست در کنار تحلیل جایگاه فرازمند به عنوان یک تهیه‌کننده و نگاه به کارنامه پربارش، به حضور تهیه‌کنندگان مسئول و باسواد در سینمایمان هم فکر کنیم. تهیه‌کنندگانی که می‌توانند با کارگردانان بزرگ همراهی و همفکری داشته باشند تا آثاری از جنس فیلم‌های مهرجویی و فرازمند بیشتر در سینمای ایران ساخته شود.

فرازمند یکی از تهیه‌کنندگان «میکس» هم بود. یادتان هست که در فیلم «میکس» آن شخصیت تهیه‌کننده چقدر برای رسیدن فیلم به جشنواره که شرط اکرانش در سال آینده بود، حرص می‌خورد و کارگردان و گروه را تحت فشار می‌گذاشت؟به‌رغم اینکه خیلی‌ها «میکس» را به عنوان فیلمی از داریوش مهرجویی دوست نداشتند هروقت که فرصت دیدار دوباره‌‌اش دست بدهد، می‌بینید که چه فیلم گزنده و تلخی است و مهرجویی استادانه با آن طنز مخصوص به خودش چه‌طور مصائب این گروه را روایت کرده. فرازمند بر سر اکران آخرین فیلمش زیر بار فشارهایی قرار گفت که اگر بیشتر از تهیه‌کننده فیلم «میکس» حرص نخورده باشد، کمتر نبوده. تهیه‌کننده فهیمی که برای پخش «سنتوری» در ایران حتی حاضر بود از پخش خارجی آن صرفنظر کند. بارها زمان اکران «سنتوری» در آمریکا و کانادا را به تعویق انداخت تا به گفته خودش ابتدا در ایران و برای مردم ایران فیلم به نمایش درآید. (نگاهی که اتفاقا با سیاست امروز معاونت سینمایی همسو است و چه حیف که ارشاد و معاونت سینمایی قبلی قدر این دیدگاه را ندانستند. «سنتوری» اگر الان ساخته شده بود لذت دیدنش روی پرده از ما دریغ نمی‌شد.) فرازمند به دلیل نگاه‌های غلط و بدون دلیل خاصی از دیدن دسترنجش با مهرجویی روی پرده سینما محروم شد. درست مثل ما که حسرت ندیدن فیلم موردعلاقه‌مان روی پرده سینما تا ابد همراهمان می‌ماند. در حالی که با تغییر معاونت سینمایی دیدیم که مهر توقیف از روی فیلم برداشته شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و اواخر همین ماه هم قرار است به صورت رسمی از شبکه خانگی پخش شود. اما چه کسی جواب دل دردمند فرازمند و دوستداران «سنتوری» را می‌دهد وقتی درست زمانی که در تلاش برای اکران فیلم بودند سی‌دی‌های غیرمجاز فیلم به خیابان‌‌ها آمد و دست به دست شد؟اگر مسئولان قبلی هم مثل معاونت سینمایی فعلی به ساحت سینما و هنر اهمیت می‌دادند، مطمئنا فرازمند درحسرت دیدن آخرین فیلمش زیر خاک نمی‌رفت. (باز هم تاکید می‌کنیم این فیلمی است که با مساعدت معاونت سینمایی و ارشاد قرار است آخر ماه در سطح کشور و شاید حتی سوپرمارکت‌ها توزیع شود!پس معلوم است که آن همه حساسیت و تاکید بر توقیف این فیلم پایه و اساس محکمی نداشته است.)

فرازمند رفت و پرونده اکران فیلمی که میلیون‌ها نفر منتظر دیدنش روی پرده‌های سینما بودند بسته شد. ما دلمان را به «درخت گلابی» و «لیلا» خوش می‌کنیم که روی پرده دیدیمشان و «سنتوری» هم که در دلمان است. حواسمان باشد که در سینمای ایران تعداد کسانی که می‌توانند فیلم‌هایی مثل «لیلا» و «سنتوری» بسازند انگشت‌شمار است. کاش آخرین فرصت دیدن «سنتوری» روی پرده را از فرازمند و از خودمان نمی‌گرفتیم. دریغ و درد بزرگی است.

 

لینک      نظرات ()      

ادامه روند تاریخی-مذهبی سازی در تلویزیون نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

به نقل از سایت سینمای ما:  فرج‌الله سلحشور کار تحقیق و نگارش فیلمنامه سریال حضرت موسی (ع) را برای شبکه یک سیما آغاز کرد. به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی هیات اسلامی هنرمندان، فرج‌الله سلحشور در گفت‌وگویی اظهار داشت: طبق قراردادی که با صدا و سیما منعقد کردیم از امسال تحقیق و نگارش سریال حضرت موسی (ع) را آغاز کردیم که طبق قراردادمان باید نگارش این سریال تا یک سال و نیم دیگر به پایان برسد اما بنده گمان می‌کنم به دلیل گستردگی قصه، زمان آن قدری طولانی‌تر شود. وی با بیان این که مسئولیت تحقیق و نگارش این سریال با خود اوست، گفت: این سریال برای شبکه اول ساخته خواهد شد.

 

پ.ن: فرج الله سلحشور با سریال حضرت یوسف و اظهار نظرهای عجیب و غریبش نشان داده که باید منتظر یک کار ضعیف و پر حرف و حدیث دیگر باشیم. ناگفته پیداست که در این سریال چه جهت‌گیری‌های سیاسی - فاقد ارزش هنری - علیه اسراییل گرفته خواهد شد. این بودجه‌های به هدر رفته می‌تواند زندگی بسیاری را شیرین کند. کاش به جای صرف هزینه‌های هنگفت این‌گونه سریال‌های بی‌ارزش، کمی رفاه و تأمین اجتماعی در کشور بیشتر می‌شد.

لینک      نظرات ()      

تیزر تلویزیونی ما و حقوق کودکان نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

شاید نوشتن این مطلب در وبلاگ چندان مرتبط نباشد اما واقعاً نمی‌توانم آن را نگفته باقی بگذارم... چند روز پیش مشغول مشاهده برنامه‌های جذاب صدا و سیمای ملی خودمان بودم که یک تیزر تلویزیونی توجه من را به خود جلب کرد:

«پدر و مادری در پارکینگ یک فروشگاه مشغول قرار دادن خریدهای خود درون ماشین هستند که ناگهان چرخدستی آنها شروع به حرکت کرده و به سمت خیابان می‌رود. کودک آنها نیز درون آن است و پدر و مادر با نگرانی به دنبال چرخدستی می دوند تا اینکه بالاخره پدر موفق می‌شود آن را متوقف کند. پدر و مادر نفسی از روی آسودگی می‌کشند و سپس پدر جعبه حاوی محصولات مجید را از درون چرخدستی بیرون می‌آورد و به بچه کاری ندارد.»

این که ممکن است یک شیشه آبلیمو برای بعضی‌هاز از بچه‌شان مهمتر باشد اصلاً مهم نیست اما در دنیا مقولاتی تحت عنوان حمایت از حقوق کودکان، یونیسف و ... وجود دارد که انگار در کشور ما ارزش چندانی ندارد. پخش چنین تیزری از یک تلویزیون اروپایی می‌تواند به یک تظاهرات برای احقاق حقوق کودکان منجر شود. جدا از همه این قوانین و عرف‌های بین‌المللی، از لحاظ انسانی نیز چنین تبلیغی بسیار مشمئز کننده به نظر می‌رسد. به هیچ وجه نمی‌توانم تصورم کنم که چنین ایده‌ای به مغز کدام طراح بیماری رسیده است و کسانی که آن را تأیید کرده‌اند چگونه با فرزند خود رفتار می‌کنند، اما مطمئن هستم که دیگر هیچگاه از محصولات مجید استفاده نخواهم کرد.

لینک      نظرات ()      

کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق – دیوید سلینجر در قلعه تنهایی‌اش مرد نویسنده: امید جهانیان - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

برگرفته از روزنامه اعتماد (١٠/١١/٨٨) گزارش جناب آقای امیرحسین خورشیدفر؛

جروم دیوید سلینجر نویسنده مشهور و منزوی امریکایی چهارشنبه در خانه اش در کورنیش نیوهمپشایر از دنیا رفت. پسرش متیو این خبر را از طریق نماینده نویسنده، کارگزاری ادبی هارولد اوبر در اختیار رسانه ها گذاشت. سلینجر هنگام مرگ 91ساله بود. جی دی سلینجر یکی از مهم ترین و محبوب ترین نویسندگان امریکا در سال های بعد از جنگ جهانی دوم به شمار می آید که بیش از نیم قرن نه کتاب تازه یی منتشر کرد و نه اجازه داد عکس یا گفت وگویی از او منتشر شود. در خبر آژانس هارولد اوبر آمده است سلینجر به مرگ طبیعی درگذشت. هرچند در ماه مه دچار شکستگی ران شده بود اما به جز این در ماه های آخر زندگی اش بیمار نبود و درد نمی کشید. شهرت جهانگیر سلینجر نتیجه کارنامه یی کم حجم اما تاثیرگذار است؛ رمان «ناتور دشت»، مجموعه «نه داستان کوتاه» و دو کتاب که هرکدام شامل دو داستان بلند از خانواده عجیب گلس است؛ «فرنی و زویی» و «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران و سیمور؛ پیشگفتار». این کتاب ها در بین سال های ١٩۵١ تا ١٩۶۵ منتشر شد. پس از آن سلینجر داستان دیگری منتشر نکرد هرچند بنابر اعلام دخترش در طول این سال ها او ١۵ رمان دیگر نوشت که تکلیف انتشار آنها هنوز مشخص نیست. سلینجر سال ١٩١٩ در منطقه یی اعیان نشین در منهتن به دنیا آمد و همان جا تحصیل کرد. در دهه ۴٠ پیش از اعزام به جنگ جهانی در دوره های نویسندگی خلاق دانشگاه کلمبیا شرکت کرد و چند داستانش در مجله های مختلف دانشگاهی و ادبی به چاپ رسید. سپس به عنوان سرباز ارتش امریکا به جنگ جهانی دوم اعزام شد و شاهد عملیات خونینی بود که به نام حمله نورماندی یا D-Day معروف است. در همین دوره با ارنست همینگوی نویسنده معروف امریکایی ملاقات کرد. همینگوی از استعداد او تعریف و تمجید کرد و بعدها سلینجر از این ملاقات به عنوان بهترین خاطره اش از جنگ یاد کرد. اما دوران طلایی سلینجر بعد از پایان جنگ آغاز شد. انتشار داستان «یک روز خوش برای موز ماهی» در سال ١٩۴٨در مجله نیویورکر با استقبال خوانندگان مواجه شد. این داستان شرح حوادثی است که در ساعت های پیش از خودکشی برای سیمور گلس روی می دهد. سلینجر سه سال بعد رمان «ناتور دشت» را منتشر کرد. چند ناشر معتبر این کتاب را رد کردند اما بعد از انتشار آن تا امروز سالانه نزدیک به ٢٠٠هزار نسخه از «ناتور دشت» به فروش می رسد. این رمان از زبان طنزآلود هولدن کالفیلد دانش آموز ١٧ساله یک مدرسه شبانه روزی روایت می شود که در آستانه سال نو به خاطر نمرات پایین از مدرسه اخراج می شود و شبی را در نیویورک می گذراند.هولدن به یکی از نمادهای طغیان نسل جوان امریکا در دهه ۶٠ و پس از آن در برابر هنجارهای پذیرفته شده اجتماع بدل شد.بعد از او کم نیستند قهرمانان نوجوانی که معیارهای زندگی بزرگسالان را ریشخند می کنند. در سال ١٩۵٣ سلینجر در مصاحبه یی اعتراف کرد هولدن شباهت زیادی به نوجوانی خود او دارد. از همان زمان بسیاری از کمپانی ها و کارگردانان بزرگ هالیوود مثل گردی اولدین، الیا کازان و هاروی وینشتاین سعی کردند حق اقتباس سینمایی این رمان را بخرند اما جواب نویسنده منفی بود. «ناتور دشت» تاکنون سه بار به زبان فارسی ترجمه شده است. اولین بار در دهه ۵٠ و توسط احمد کریمی و بعد از آن در دهه ٧٠ ترجمه هایی از احمد گلشیری و محمد نجفی نیز از این کتاب در اختیار خوانندگان ایرانی قرار گرفت. سلینجر در سال ١٩۵٣ مجموعه نه داستان کوتاه خود را که پیش از آن در مجله ها به چاپ رسید بود در یک مجموعه منتشر کرد. داستان های «یک روز خوش برای موزماهی»، «دهانم سبز و چشمانم زیبا» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت» از این مجموعه در بسیاری از گزیده های بهترین داستان های کوتاه تاریخ آمده است. در داستان «عمو ویگیلی...» شخصیت اصلی داستان با حسرت از مرگ والت یکی دیگر از برادران خانواده گلس یاد می کند؛ خانواده یی که خوانندگان خیلی زود با اعضای دیگرش آشنا شدند. این کتاب با ترجمه احمد گلشیری و به نام «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» به فارسی ترجمه شده است. داستان های «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدی» از این مجموعه درمیان خوانندگان ایرانی هواداران بسیار دارد. «فرنی و زویی» در سال ١٩۶١ منتشر شد. بخش اول کتاب، داستان کوتاهی است به نام «فرنی». داستان در آخر هفته یی در یک کالج دانشگاهی اتفاق می افتد. فرنی دختر حساس خانواده گلس از ریاکاری، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهی اطراف به نامزدش شکایت می کند. بخش دوم کتاب داستان بلند «زویی» است. زویی کوچک ترین برادر خانواده گلس یک هنرپیشه خوش قیافه سریال های تلویزیونی است که سعی می کند در گفت وگوی طولانی آشفتگی روحی خواهرش فرنی را برطرف کند. این کتاب با واکنش های متفاوت منتقدان مواجه شد. در زمان انتشار کتاب مطبوعات امریکایی به شایعات درباره زندگی غیرمتعارف سلینجر و گرایش او به بودیسم، هندوئیسم و عرفان مسیحی دامن زدند. معروف ترین نقد را رمان نویس بزرگ امریکایی جان آپدایک بر کتاب نوشت و آن را تجربه یی بیش از حد شخصی و درونی خواند. داریوش مهرجویی در سال ١٣٧٣ فیلم «پری» را بر اساس این کتاب ساخت. نمایش فیلم پری در سال ١٩٩٧ در امریکا باعث شد بحث شکایت سلینجر از تهیه کننده ایرانی فیلم پیش بیاید که البته رفع و رجوع شد. در صحنه یی از فیلم دیگر مهرجویی «هامون»، حمید (خسرو شکیبایی) نسخه انگلیسی فرنی و زویی را به مهشید (بیتا فرهی) نشان می دهد و آن را کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق معرفی می کند؛ چهار واژه یی که روی جلد یکی از چاپ های انگلیسی کتاب هم درج شده است. «فرنی و زویی» با دو ترجمه از میلاد ذکریا و امید نیک فرجام در ایران منتشر شده است. دو سال بعد «تیرهای سقف» منتشر شد. این کتاب هم شامل دو داستان است. اولی ماجرای روز عروسی سیمور است که از زبان برادر سربازش بادی روایت می شود. راوی داستان دوم «سیمور؛ پیشگفتار» هم بادی است که سعی می کند تصویری از زندگی انزواجویانه برادرش ارائه کند و شایعات فرضی را رد کند. از اینجا به بعد دست ناشران مشتاق از داستان های سلینجر کوتاه می ماند. نسخه فارسی این کتاب را امید نیک فرجام ترجمه کرده است. البته داستان اول در کتابی به نام «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» با ترجمه شیرین تعاونی منتشر شد. در سال ١٩۶۵ مجله نیویورکر داستان بلند «هاپورس ١۶- ١٩٢۴» را منتشر کرد که داستان هایی است از زبان سیمورگلس هفت ساله، وقتی که به اردویی دانش آموزی رفته است و در نامه هایی از خانواده اش می خواهد کتاب هایی منجمله آثار آناتول فرانس را برایش پست کنند. بعدها ناشران بسیاری سعی کردند امتیاز انتشار این داستان را از سلینجر بخرند حتی ناشر کوچکی به نام اورچیسس در پی توافق اولیه با سلینجر اعلام کرد به زودی نسخه یی از این کتاب را منتشر می کند اما چیزی نگذشت که نظر سلینجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزوای ۵٠ ساله سلینجر هم باعث نشد که نام او فراموش شود. در سه دهه اخیر او مرتباً با جنجال های ناخواسته درگیر بود. در دهه ٨٠ یان همیلتن زندگینامه انتقادی به نام «در جست وجوی سلینجر» نوشت و بلافاصله با شکایت او مواجه شد. جویس مینارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلینجر هم با نوشته هایشان از زندگی با نویسنده منزوی دردسرهای دیگری را برای او به وجود آوردند. هر چند سال هم وکلای سلینجر دست به کار شکایت از نویسنده یا کارگردانی می شدند که به نحوی از آثار او اقتباس کرده بود. سلینجر همچنین انتشار دیگر داستان های کوتاهش را که به صورت پراکنده در مجلات چاپ شده بود غیرقانونی اعلام کرد. همان داستان هایی که در سال های اخیر با عناوین مختلف در ایران منتشر شده اند و به نظر می رسد خیلی هایشان نسخه اولیه داستان های موفق این نویسنده اند. در سال ١٩٧۴سلینجر در یکی از آخرین گفت وگوهایش گفت؛ «من دوست دارم بنویسم. زندگی می کنم که بنویسم. اما فقط برای خودم و لذت بردن می نویسم.»

لینک      نظرات ()      

بچه رزمری نویسنده: امید جهانیان - شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

زندگی فاجعه‌بار رومن پولانسکی بی‌شک نقش بسزایی در هنر فیلمسازی او داشته است. بدون تردید پولانسکی یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینماست. محدود نبودن به یک ژانر خاص و محسوس بودن تفکرات او در کلیه آثارش از مهمترین ویژگی‌های فیلم‌های اوست.

بچه رزمری، فیلم ترسناکی است. ترسناک بودن این فیلم به معنی نشان دادن صحنه‌‌های خشن و خونین و ... نیست بلکه فیلمساز به معنی واقعی، وحشت را در ذهن بیننده می‌آفریند. یک داستان بسیار سرراست و معمول، که با دقت و تأکید بر ظرایف روایت می‌شود. رزمری و شوهرش تصمیم می‌گیرند که بچه‌دار شوند. همه‌چیز طبیعی است. حتی دردهای غیرعادی رزمری نیز طبیعی است. به نظر می‌رسد دغدغه اصلی فیلم پیرامون این موضوع است که با نظرات متناقض اطرافیان چگونه باید برخورد کرد. تفکرات رزمری در مورد جادوگران نیز صرفاً یک توهم ناشی از دردهای بارداری به نظر می‌رسد. بزرگترین دغدغه ذهنی رزمری حرفهای دوست قدیمی او در مورد عجیب بودن روند بارداری اوست. بزرگترین اقدامی که در این خصوص انجام می‌دهد هم دور شدن از پزشک خود (که در تلویزیون حضور می‌یابد و بسیار معروف است) و بازگشت به پزشگ گمنام اولیه خود است. اما وقتی پزشک اولیه نیز صحبت‌های او را ناشی از توهمات روانی تشخیص می‌دهد و با پزشک اصلی او تماس می‌گیرد، جای شکی برای تماشاگر باقی نمی‌گذارد که همه چیز طبیعی است.

بیننده به راحتی در این دریای آرام شناور است و کلیه اتفاقات کوچک اما مشکوکی که روی می‌دهد نیز به نظر او موضوع مهمی نیست. وجود کمد در جلوی درب انباری، دسر بستنی همسایه، جای خراش روی بدن رزمری، کور شدن رقیب شوهر رزمری، تصادف و مرگ دوست قدیمی، سوراخ بودن گوش همسایه و ... همگی جزء این موارد کوچک هستند.

اما درست در فصل پایانی فیلم، همه چیز تغییر می‌کند. تماشاگر تازه می‌فهمد که کلیه اتفاقات پیش پا افتاده زندگی رزمری از قبل برنامه‌ریزی شده بود. او به سختی اسیر دسیسه یک گروه شیطان پرست قرار گرفته است و  از همه بدتر بچه‌اش. این رویداد تماشاگر را از عمق وجود می‌ترساند. یک زندگی کاملاً عادی و به دور از هر گونه اتفاق عجیب به راحتی می‌تواند بستر یک رویداد هولناک باشد. شک کردن به همه چیز، نداشتن راه فرار، احساس این که تمامی افراد نقش بازی می‌کنند و کسی نیست که بتوان به او اعتماد کرد و ...، مجموعه وحشتناک‌ترین تفکرات فلسفی است که یک فرد می‌تواند به آن دچار شود و فیلمساز به راحتی بیننده را به درون آن هل داده است. درست مثل حالتی که انسان در دریایی آرام و کم عمق سرخوشانه برای خود قدم می‌زند و ناگهان (در اوج عادی بودن همه چیز) به درون یک چاه کشیده شود.

رزمری در انتهای فیلم به آرامی گهواره نوزاد خود را تکان می‌دهد و برای فرزند شیطان مادری می‌کند. آهنگ لالایی رزمری، هنوز هم تکان دهنده است.

لینک      نظرات ()      

نقد من و سایت مجله فیلم نویسنده: امید جهانیان - شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

نقد کوتاهی که بر «درباره الی ...» نوشته بودم و برای مجله فیلم فرستاده بودم، در شماره شهریور چاپ نشد و فقط به ذکر اسم من بسنده شد اما امروز که سایت مجله فیلم را مرور می کردم، متوجه شدم که آن نقد را در سایت مجله فیلم قرار داده اند.

همینقدر هم برای ما جای خوشحالی است.

 

این هم لینکش:

http://www.film-magazine.com/archives/articles.asp?id=73

لینک      نظرات ()      

در سوگ فرامرز حجازی – ابر باران‌های اسیدی درگذشت. نویسنده: امید جهانیان - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

فرامرز حجازی، عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف و مسوول سابق کانون فیلم شریف در هفتم مرداد، پس از مبارزه طولانی با یک بیماری سخت، در گذشت.

دیر فهمیدم، خیلی دیر فهمیدم، آنقدر دیر که حتی نتوانستم به مراسمش در مسجد شریف (دانشگاهی که در آنجا با اسم او آشنا شدم) بروم. روحش شاد.

فرامرز چند سال قبل از من مسوول کانون فیلم شریف بود. اهل فردوس بود. از همه در مورد او شنیده بودم. انگار از نزدیک او را می‌شناختم. شعرهایش را خوانده بودم. حرفهایش را در انجمن می‌دانستم. لذت می‌بردم از وجود چنین انسانی.

فقط یک بار او را از نزدیک دیدم. احسان درایتی (دوست مشترک هردویمان) ما را به هم معرفی کرد. هیچ وقت یادم نمی‌رود:

«این فرامرزه، همونی که ازش می‌گفتم، مسوول قبلی اینجا، .... اینم امیده، حالا جای تو اومده اینجا...»

آنجا کانون فیلم شریف بود، جایی که مرا به خیلی‌ از آدم‌ها و دنیاها پیوند داد.

نمی‌توانم لذتی را که اولین بار از خواندن شعر «مریم» بردم وصف کنم. اصلاً گور پدر پدرسگ مریم، مگر می‌توانم لذت باران‌های اسیدی را بیان کنم.

بروید و نوشته‌های فرامرز را در باران اسیدی بخوانید.

خیلی دوست داشتم فرامرز حجازی را از فاصله‌ای نزدیک‌تر درک کنم اما همه‌چیز خیلی زود اتفاق می‌افتد، مثلاً بعد از مرگش تازه فهمیدم که همکار برادرم بوده است و یا از آن بدتر، 20 روز دیر متوجه رفتنش شدم.

 

روحش شاد.

لینک      نظرات ()      

درباره الی ... نویسنده: امید جهانیان - شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

نوشتن درباره فیلم درباره الی... از آن جهت سخت است که این فیلم به شدت بیننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تحت تأثیر فیلم قرار گرفتن نیز آفت نقد نویسی است. فرهادی همواره در چارچوب قواعد کلاسیک فیلمسازی حرکت می‌کند و این امر باعث می‌شود تا علاوه بر بینندگان جدی فیلم، عموم افراد نیز به راحتی با آن ارتباط برقرار کنند. چهارشنبه سوری نمونه بسیار مناسبی برای اثبات این قضیه است.

ریتم بسیار حساب شده فیلم، کشش مناسبی به آن داده است. سرعت فوق‌العاده شروع فیلم، حرکت‌های سریع دوربین، دیالوگهای تند و شاد، تنوع لوکیشن و ... ورودیه بسیار دلچسبی برای فیلم است. به محض اینکه این هیجانات، بیننده را به لذت سکرآور سینما وارد می‌کند، فیلمساز ضربه خود را وارد می‌کند. آن افتتاحیه تند باعث می‌شود تا نه تنها بیننده با دیدن حرکات بسیار سریع این قسمت (در آب افتادن آرش، گم شدن الی و سرگردانی بقیه) شوک زده نشود، بلکه با توجه به پیش‌زمینه‌های ایجاد شده بتواند با آن اوج بگیرد. این کار سبب می‌شود تا در این ضربه، که طبق قواعد کلاسیک فیلمنامه نویسی، گره‌فکنی در پایان یک سوم ابتدایی داستان نام دارد، بیننده کاملاً مضطرب شود و فیلمساز عملاً به هدف اصلی فیلمسازی خود، یعنی همراه کردن بیننده با روایت داستان، دست یابد.

ریتم مناسب فیلم به نوعی محصول هماهنگی و کار خوب نویسنده فیلمنامه، کارگردان و تدوینگر فیلم است. اما این مزیت، تنها نقطه قدرت فیلم به حساب نمی‌آید. کارگردانی تحسین برانگیز فرهادی نیز از دیگر ستونهای عظیم این فیلم به شمار می‌رود. خرس نقره‌ای جشنواره برلین و سیمرغ بلورین جشنواره فجر (که اعطای آن علیرغم تمام محافظه‌کاری‌ها صورت پذیرفت) نشانه‌های مناسبی برای کارگردانی خوب فیلم محسوب می‌شود اما شخصاً ترجیح می‌دهم که در اینجا فقط به یک نکته کوچک اشاره کنم. توجه به جزئیات، جزء مهمترین مشخصه‌های یک کارگردان خوب است. مزیتی که به عنوان مثال کیانوش عیاری برای آن در سریال روزگار قریب بسیار ستایش شد. این خصوصیت در فرهادی نیز به شکل بسیار پخته‌ای به چشم می‌خورد. فقط کافی است نگاهی دوباره به صحنه ماندن انگشت مریلا زارعی لای در (در اوج هیجانات گم شدن الی) و سپس درد داشتن دست او در چند سکانس بعد انداخته شود.

بازیگران این فیلم نیز مجموعه‌ای کم‌نظیر در تاریخ سینمای ایران تشکیل دادند. رقصیدن احمقانه مانی حقیقی، ای وای گفتن‌های شهاب حسینی، گریه فوق‌العاده گلشیفه فراهانی در کنار آبگرمکن قدیمی پس از گم شدن الی، دعا خواند زیر لب مریلا زارعی و بسیاری از موارد دیگر این گفته مرا تأیید می‌کند.

پس از بحث‌های فنی در خصوص خوبیهای فیلم، می‌توان کمی عمیق‌تر در مورد مفهوم فیلم نیز سخن گفت. روند توسعه سینمای اجتماعی ایران نشان داده است که متأسفانه کمتر به صورت جدی به طبقه متوسط پرداخته شده است و اتفاقاً نمونه‌های جدی آن در زمره بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران جای گرفته‌اند و از آن جمله می‌توان به سارا و چهارشنبه سوری اشاره نمود. فرهادی در سالهای اخیر نشان داده که توانایی خوبی در این راستا دارد.

چند خانواده جوان، برای تفریح و به‌هم رساندن یک زوج راهی شمال می‌شوند. سرزندگی و شوخی در فضا جاری است و - علیرغم بسیاری محدودیت‌ها- نشان دادن رقص‌های سرخوشانه (که از خصوصیت منحصر به فرد ایرانی‌ها به شمار می‌رود) این فضا را بسیار خوب بیان می‌کند. تا اینجا همه چیز خوب پیش می‌رود و همه بی‌مسوولیتی‌های افراد مانند عدم هماهنگی برای اجاره ویلا و انتخاب یک ویلای بی‌دروپیکر زودگذر به نظر می‌رسد. این روند تا وقوع فاجعه ادامه دارد و پس از آن چهره جدیدی از افراد روی می‌شود. حالا در این قسمت رفتار افراد به شدت تغییر می‌کند. در ابتدا هر شخص به دنبال مبرا کردن خود از اتفاق پیش آمده است. منطق صحبت‌ها از بین می‌رود. همه می‌دانند که به نوعی کم کاری (بی مسوولیتی) داشته‌اند اما دنبال یک تقصیر مهم‌تر از تقصیر خود می‌گردند تا بتوانند خود را تبرئه کنند. این خصوصیت (شاید بد) به خوبی در اینجا تصویر شده است. دیالوگ‌ها به صراحت نشان می‌دهد که همه افراد تقصیر خود را باور دارند اما ترجیح می‌دهند مسوولیت اتفاق را بر گردن مقصرتر از خود بیندازند. این روند فکری به صورت ناخودآگاه به سوی الی نیز کشیده می‌شود، یعنی یک حس درونی در افراد باعث می‌شود تا حتی قربانی را نیز وارد فرافکنی‌های خود کرده و او را نیز که فرصت دفاع از خود را ندارد- گناهکار می‌پندارند.

لینک      نظرات ()      

سایت ماهنامه سینمایی فیلم نویسنده: امید جهانیان - دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

بالاخره سایت رسمی ماهنامه فیلم راه اندازی شد...

http://www.film-magazine.com

البته هنوز یک کم وقت لازم دارد تا به جامعیت مطلوب برسد.

به همین علت و بنا به دلایل حقوقی، عنوان وبلاگ من از «مجله فیلم» به «مشترک شماره 12477 مجله فیلم» تغییر پیدا کرد.

 

با آرزوی موفقیت برای ماهنامه محبوب فیلم

لینک      نظرات ()      

مورد عجیب بنجامین باتن نویسنده: امید جهانیان - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

آخرین فیلم دیوید فینچر سروصدای زیادی به پا کرد و کاندیداتوری 13 جایزه اسکار شاخ و برگ بیشتری به آن داد، اما با موفق نشدن در فتح اسکارهای اصلی، بسیاری از این هیاهوها فروکش کرد.

دیوید فینچر و فیلمنامه‌نویسش این بار به دنبال داستان کوتاهی از اسکار فیتز جرالد رفتند. روایت داستان کودکی که پیر به دنیا می‌آید و به تدریج جوان می‌شود بسیار وسوسه کننده است اما تبدیل این داستان کوتاه به یک فیلمنامه منسجم بلند، تلاش فراوان می‌خواهد که به نظر می‌رسد نویسنده موفق به انجام آن نشده است. شیوه روایت داستان از روی یک دفترچه خاطرات  با همراهی یک پیرزن در حال احتضار، بسیار کهنه و نخ‌نماست. امید آن بود که در این بستر روایت، نوآوری‌های خاصی دیده شود که متأسفانه این اتفاق در طول فیلم نیفتاد. این شیوه روایت نامناسب لطمه اصلی را به فیلم زده است. نقطه ضعف مهم بعدی فیلم، کمبود ماده خام لازم برای ایجاد یک فیلمنامه دو ساعت و نیمه بود. به این دلیل، فیلم جدید فینچر بین فضای داستان و ضدداستان معلق است. اوج و فرود خاصی در داستان فیلم خودنمایی نمی‌کند اما در قسمهایی مانند زمانی که دختر فهمید بنجامین پدر اوست یا هنگامی که بنجامین بعد از سالها بازگشت و دید که دیسی پس از رفتن او ازدواج کرده است، به نظر می‌رسد فینچر ناخواسته از چارچوب‌های خود عدول کرده و در دام رمانس گرفتار شده است. وقتی این فیلم با شاهکارهایی نظیر هفت و باشگاه مشتزنی مقایسه شود، بیشتر به نمایشگاهی برای نشان دادن قدرت گریمور در جوان کردن برد پیت شبیه است. هرچند که بازی او نیز شباهتی با نمونه‌های قبلی ندارد.

مورد عجیب بنجامین باتن در مجموع فیلم خوبی است اما از آن دسته از فیلم‌ها نیست که در خاطر بماند یا چیزی به کارنامه ارزشمند دیوید فینچر بیفزاید.

لینک      نظرات ()      

مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر نوشتاری خرد بر جایزه‌ای کلان مختارنامه، نقدی بر متن و پاسخی به نقدهای حاشیه‌ای مرز پرگهر یا جبر جغرافیایی؟ دلم برای تنهایی ترمه می‌سوزد یک روش خطرناک (دیوید کراننبرگ) تغییر اساسنامه دنیای پرخاطره ترانه خرس طلایی برلین مرگ و دوشیزه شوق دیدن هامون روی پرده عریض
کلمات کلیدی وبلاگ مهرجویی (۸) سوگ (٧) معضلات سینمای ایران (٦) اصغر فرهادی (٥) نظریه پردازی مدرن (۳) رومن پولانسکی (٢) گوگوش (٢) خسروشکیبایی (٢) مانی حقیقی (٢) جلال مقدم (٢) علی حاتمی (٢) کنعان (۱) گلشیفه فراهانی (۱) بهروز وثوقی (۱) فریدون جیرانی (۱) شهره آغداشلو (۱) آخربازی (۱) انیمیشن (۱) دیوید فینچر (۱) راتاتویی (۱) همایون ارشادی (۱) کشتن مرغ مقلد (۱) گریگوی پک (۱) دیوید کراننبرگ (۱) داود میرباقری (۱) مختارنامه (۱)
دوستان من یادداشتهای من در IMDB in Facebook اهدای عضو ماهنامه فیلم هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی آیدین آغداشلو علیرضا امک چی گاهک نیمه تاریک ماه عقاید یک دلقک رقص سرد و در آغاز کلمه بود ...